پارت یک :

در حالی که سعی میکرد به خودش مسلط باشد، مشغول جمع کردن میز صبحانه شد.
- خوبی صدف؟... مامان کجاست؟
- حمام بودم گفت میرم خرید
- چون قسمت اول سوالما جواب ندادی پس لابد خوب نیستی
با کلافگی نفس عمیقی کشید و جواب داد
- بازم قراره بیان خواستگاری
- واقعاً؟
به حلقه توی دستش اشاره کرد و گفت:
- آره قراره شوهرم برای بار سوم بیاد خواستگاریم چون مامانم یادش میره که یه داماد دیگه داره و مدام میگه تو با این پسر چکار داری؟ باهاش دوستی؟
زهره ناخواسته خندید که صدف کمی با عصبانیت نگاهش کرد.
- بعله دیگه خنده هم داره... زن متاهل که مامانش مدام واسش خواستگار پیدا میکنه و شوهرشم مجبوره چند وقت یبار بیاد خواستگاریش تا شاید زندگیشون برای یه مدت عادی پیش بره
زهره مشتی به بازوی صدف زد و گفت:
- حالا این همه اخم واسه چیه؟... من از خدام بود محسن سه بار میومد خواستگاریم تا قدرم دستش بیاد
صدف روی صندلی نشست و سرش را بین دستانش گرفت
- خسته شدم از این وضع زهره... انقدری که اینجام خونه خودمون نیستم، فرزاد بدبختم همش شام و ناهار مجبور بره خونه مامانش... تازگی غر زدنای یواشکی مامانش هم به بدختیام اضافه شده
- چی میگه مگه؟
- پسرم بدبخت شد، این چه زنی گرفته... باید تکلیف رو مشخص کنیم اینطوری که نمیشه
- با این روحیه چطور میخواد بیاد خواستگاری؟
- لابد به زور فرزاد
از جایش بلند شد و استکان چایی را توی سینک گذاشت
- اینجایی فعلاً؟
- آره هستم
- منم کم کم برم سرکار تا دیرم نشده
در حالی که از آشپزخانه بیرون میرفت گفت:
- خوشبختانه مامانم هنوز یادش نرفته من شاغلم و نیاز نیست هر روز دنبال کار بگردم.
لباس هایش را با مانتو و شلوار اداری تعویض کرد. آرایش خیلی کمرنگی انجام داد و از عطر قدیمی اش روی دست و لباسش اسپری کرد.
از خانه که به بیرون زد، سوار اولین تاکسی که جلوی پایش توقف کرد، شد و به سمت محل کارش رفت.
اعداد و رقم تنها چیزی بود که کمی مغزش را آرام میکرد.
یکساعت تایم ناهار را با فرزاد قرار گذاشت.
- خوبی عزیزم؟ دیشب که اذیت نشدی خونه تنها بودی
- نه عزیزم... تا صبح فوتبال دیدم و تخمه شکوندم
صدف خندید و گفت:
- پس امروز باید حسابی خونه رو تمیز و مرتب کنی که شب که میام پوست از سرت نکنم
فرزاد صورتش را نزدیک صدف آورد و گفت:
- اخ جون امشب خونه ای؟
- آره... مامان بخوابه میام
فرزاد با ترس ظاهری و لحن طنز گفت
- پس برم دسته گلام رو جمع کنم
- بله همینکارو میکنی
تمام شدن ساندویچ هاییشان با تمام شدن تایم ناهارش یکی شد. بخاطر همین نگاهی به اطراف انداخت و بعد از بوسیدن گونه فرزاد باز راهی شرکت شد.
تا عصر برای کارهای عقب افتاده اش وقت کم اورد. سر راه کمی خرید کرد و بعد راهی خانه شد.
روی میز ناهار خوردی چندتا نان سنگک خودنمایی میکرد. از حرصِ دو طبقه از فریزر که پر از نان بود یکبار چشمانش را باز و بسته کرد.
وسایلی که خرید بود را روی اپن گذاشت و سراغ نان ها رفت. با قیچی برششان زد و تصمیم گرفت برخلاف اینکه هوس استامبولی کرده بود، کشک بادمجان بپزد که این نان ها هم خورده بشود.
سری به مادرش که داشت سریال‌های تکراری آی فیلم را میدید زد و برایش عصرانه، چایی و کیک یزدی برد.
برای خودش آهنگی گذاشت و مشغول پوست کندن بادمجان ها شد.
بعد از کمی گذاشتنشان در آب نمک، یکی یکی با دقت در ماهیتابه حاوی روغن گذاشت.
مادرش وارد آشپزخانه شد و با لبخند گفت:
- بیا صدف جون بشین کارت دارم
- جونم مامان، این سری رو از روغن در بیارم میام
روبروی مادرش سر میز نشست.
- ببین صدف جون تنهایی فقط مختص خداست...
این جملات تکراری را از بر بود ولی مثل همیشه در سربراه ترین حالت به حرف های مادرش گوش داد
- این برادرزاده اقدس خانم که سر بازار مغازه کفاشی داره، از حق نگذریم پسر خوبیه... چند باریم منو دیده کمکم کرده تا خریدام رو تا خونه بیارم، مودب و اهل خدا و پیغمبره... اقدس خانوم و زن داداششم از خداشونه چنین عروسی گیرشون بیاد
در دلش لعنتی نثار اقدس خانم و زن داداشش کرد.
دستش را روی دست های پر از چین مادرش گذاشت
- ولی مامان من فعلاً قصد ازدواج ندارم
اصلاً نمیدانست چه باید بگوید. کاش میتوانست داد بزند. به بهانه سوختن بادمجان ها از جایش بلند شد و بحث را عوض کرد. هرچند که مادرش در نهایت گفت:
- اینطوری فایده نداره باید خودم یه فکری واست بکنم، من آفتاب لب بومم، امروز هستم فردا رو خدا داند... من برم چی به سر تو میاد
- ایشالا که هزار سال سایتون بالا سرمه
- اینا تعارفه... تا همینجاشم همه زحمتام و بارم روی دوش تو بوده، شرمندت شدم نتونستی به زندگی خودت برسی
قطره اشکی که جلوی چشمم را تار کرده بود را با پشت دست پاک کرد و لیوان آبی برای قورت دادن بغض هایش سر کشید.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • پاییز

    1

    مرسی آرزو جون پارت اول که قشنگ بود

    ۴ هفته پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    خدا رو شکر

    ۴ هفته پیش
  • نیلوفر ابی

    0

    😂😂😂😂😂😂😂😂ممنون خانم نویسنده موفق باشید وخسته نباشید

    ۵ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    من ممنونم که خوندین

    ۵ ماه پیش
  • انا

    1

    متشکرم از نویسنده عزیز بالاخره بعد از مدتها باخوندن اولین پارت از ی رمان ازش خوشم اومد.

    ۵ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    پس چ خوشبختم من😍

    ۵ ماه پیش
  • انا

    0

    شما بی نظیرید

    ۵ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    لطف داری عزیزم

    ۵ ماه پیش
  • مبینا

    2

    ایده داستان بامزه است 😁😂

    ۵ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    ممنونم که پسندیدین

    ۵ ماه پیش
  • یاسمن

    4

    خیلی رمان جالبیه خوشم اومد

    ۶ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم. خوشحالم که دوست داشتی

    ۶ ماه پیش
  • زهرا

    1

    سلام به خانم شریفی عزیز رمان شروع جذابی داره خیلی مجذوبم کرد پارت بعدی رو بخونم و علت رو بدونم

    ۶ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    باعث افتخاره

    ۶ ماه پیش
  • ماهک

    3

    داستان متفاوتی داره و برام جالبه و دوست دارم بیشتر بدونم...

    ۶ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    خدا رو شکر دوست داشتین

    ۶ ماه پیش
  • برکه

    1

    نانااااا جفتشون گناه دارن

    ۶ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    خخخیلی

    ۶ ماه پیش
  • اسرا

    1

    یادسریال چپ دست افتادم ممنون امیدوارم تاآخربتونیم همراهت باشیم💋🙏

    ۶ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    همراهی شما باعث افتخار منه

    ۶ ماه پیش
  • هانیه

    1

    طفلی صدف 😔🥀

    ۶ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    خیلی طفلکی بود دخترکم

    ۶ ماه پیش
  • سمیرا

    0

    عزیزم امید وارم موفق باشی

    ۶ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم😍😍😍

    ۶ ماه پیش
کپی شد!