تمدید دامادی به قلم آرزو شریفی
پارت هفتم :
همگی خندیدند و مادر جون ادامه داد
- دلم روشنه این پسره دخترما خوشبخت میکنه
نگاه ها به سمت صدف که ساکت و خجالت زده در گوشه ایوان نشسته بود کشیده شد.
مادرجان دستی روی شانه سعید زد و گفت:
- حق برادری رو تموم کن، یه تحقیق راجع به ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

فندق
0این رمان بود؟؟