دوست داشتی؟
رمان شاهزاده های کاغذی اثر مریم سادات حسینی

رمان شاهزاده های کاغذی

  • زبان فارسی
  • 69.9K 👁
  • 152 ❤️
  • 110 💬

خلاصه رمان طنز شاهزاده های کاغذی

اتفاقات این داستان خیلی به سرعت پیش نمیرن و برای افرادی که دنبال رمان های کوتاه و متنهای مختصر هستند چنین داستانی شاید جالب نباشه … یکی از ژانر های رمان طنز هست اما این داستان فراز و نشیبهای خودشو داره و نمیشد که کلاً طنز بنویسمش پس برای اتفاقات جالب رمان کمی صبور باشید … به مرور زمان داستان پخته تر و جذاب تر میشه. این رمان در سه فصل نوشته شده و هر فصل اتفاقات هیجان انگیز و غیرقابل پیشبینی زیادی داره و فصل اول در واقع پایه ی اتفاقاتی هست که قراره درادامه ی داستان بیفته …

قسمتی از متن رمان شاهزاده های کاغذی

_ حیف حوصله ندارم وگرنه آسفالتت میکردم
با لبخند ماگ را به سمتم میگیرد : واسه تو درست کردم
ماگ را از دستش میگیرم و جرعه ای از مایع گرم و خوش طعم درونش را مینوشم ...
به خاطر طعم خوبش لبخند میزنم اما خاطرات بیرحمانه به ذهنم هجوم می آورند و لبخندم را محو
میکنند
. با دیدن حالت صورتم آهی میکشد
_« کی میخوای تمومش کنی آیلار ؟! فکر نمیکنی داری زیاده روی میکنی ؟! »
پوزخندی میزنم و انگشتانم را روی بدنه ی ماگ میرقصانم : « این وضع هیچوقت قرار نیست
تغییر کنه.... هه ... زیاده روی ؟! ...»
خیره به بخار گرم نسکافه که ارام در فضا محو میشود میگویم : « این چیزی بود که خودش
انتخاب کرد ... تو هم خوب یادته ... »
_« ولی تو یه ساله که هر لحظه داری تلافی میکنی ... هر چیزی حدی داره ...
مادرت داره زجر میکشه ...خواهش میکنم به خاطر منم شده تمومش کن ... »
با عصبانیت به چهره ی جذابش نگاه میکنم « آرمین تو برام خیلی عزیزی ... دلم نمیخواد برای
همچین موضوعات بی ارزشی که هیچ وقت حل شدنی نیست خودتوواسطه کنی و ازم دلخور شی ...
پس منم ازت خواهش میکنم تمومش کن ...»
نگاه نا امیدش را از من میگیرد و به آسمان میدوزد : « نمیدونم آخر این ماجرا چه نفعی واسه تو داره
ولی اینو بدون هر چی باشه اونا خانوادتن ... »
عصبی میخندم : « ببینم تو تعریفت از خانواده چیه ؟ یه آدم متظاهر که شوهرو تنها بچشو هیچ وقت
دوست نداشته و بعد از مرگ وحشتناک شوهرش به جای اینکه سعی کنه تکیه گاه دخترش باشه با
بیرحمی تمام با عشق قدیمیش ازدواج کرد و دختری رو که هنوز توی شک از دست دادن عزیزترین
کسش بود رو مجبور کرد که توی مراسم عروسیش حضور پیدا کنه ؟؟
اون روز روبه روم وایستادو گفت که مجبوره ولی نمیدونست که من خیلی وقته که از عشق قدیمیش
خبر دارم ...
بابای بیچارم خوب میدونست که اون دوسش نداره ولی هیچ وقت به روش نیاورد چون عاشقش بود ...
چون نمیخواست از دستش بده ... دخترای شرکای بابام حاظر بودن که براش بمیرن ولی اون فقط
مهتابو میدید ... هه ... خوشحالم اینجا نیست که تقاص یه عمر عاشقیشو ببینه ... »
تند میگویم و بعد نفسهای تندو پر بغضم را رها میکنم
چند ثانیه میگذرد و بعد به نرمی میگوید :« با اینکه مخالف این عقاید و رفتاراتم ولی بهت حسادت
میکنم که اینقدر راحت احساساتتو بروز میدی »
نگاهم به چشمان کشیده اش قفل میشود ... در همان فضای نیمه تاریک هم میتوانم
برق اشک را به وضوح تشخیص دهم ...
تحلیل حرفش برایم سخت است :« منظورت چیه ؟ »
اشکی که مهمان گونه هایش میشود قلبم را به درد می اورد .... من چقدر بی انصاف شده ام ! ارمین همیشه کسیست که
لبخند را روی لبهایم مینشاند و من فقط تنها کاری که بلدم ناراحت کردن اوست ...
ولی ... نمیتوانم درک کنم ... دلیل این حرفها و این اشکها را ....
دستم را ناخداگاه جلو میبرم و روی گونه اش میگذارم ...انگشتم رد اشکش را دنبال میکند و مسیرش را پاک میکند ...
پلکهایش ارام بسته میشوند و مژه های بلندش بر روی گونه هایش سایه می اندازند ...
دستم را با تعجب عقب میکشم و به سختی میگویم :« چرا گریه میکنی ؟ ... چیزی شده ؟ »
چشمهایش باز میشود و تلخندی میزند : « هیچی ... فقط ... بی خیال ... تو چرا اینقدر مظلوم نگاه میکنی ؟
اصلا از این وجهت خوشم نمیاد ... اخه حس میکنم یه اتفاق ناجور تو راهه ...
حرفش با حلقه شدن دستانم دور بازوهایش قطع میشود ... شکه شده و این را به
خوبی از شل شدن دستانش حس میکنم ... به واکنشش لبخند میزنم :
« مرسی که همیشه کنارمی ... با اینکه خیلی وقته به زنی که خواهرت میشه پشت کردم ولی هیچوقت
پشتمو خالی نکردی ... همیشه با وجود همه ی نارضایتیت از کارام بازم طرف منو گرفتی ... اگه تو
نبودی نمیدونم باید چیکار میکردم ... »
« اینو بدون که تنها خانواده ای که من اینجا دارم تویی .... آرمین !
زنده ای ؟! »
همزمان با حلقه شدن متقابل بازوانش به دورم صدایش به گوشم میرسد : «
انکار نمیکنم که این دختر لوسو شکمو و غرغرو و بی ادبو بیشتر از
هر کسی دوست دارم »
نیشگونی از بازویش میگیرم : « ابراز علاقتم مثه آدم نیست ... »
آخی میگوید و سریع از من جدا میشود : « لیاقت نداری .... دیگه از این حرکتای
رمانتیک نرو سیستمت عادت نداره ، یهو دیدی دم و دستگاهت اتصالی کرد »
لبم را کج میکنم : « تو احیانا شبا تو دبه ی خیارشور نمیخوابی ؟! »
شانه ای بالا می اندازد و در حالی که دستم را گرفته به سمت خانه به راه می افتد .. .
با تعجب میگویم : « کجا میری ؟! »
ابرویی بالا می اندازد « دبه ی خیارشور ... آخه خیلی خوابم میاد و الانم آفتاب طلوع میکنه ... »
نگاهی به آسمان میکنم ... با دیدن هوایی که رو به گرگ و میش میرود چشمانم


بیشتر بخوانید
نظرات رمان شاهزاده های کاغذی
  • ارغوان

    0

    سلام به نویسنده عزیز، رمان جالبی بود، اما من این رمان رو چندسال پیش هم خوندم ولی هنوز هم جلد دومش منتشر نشده امیدوارم بزودی بتونم رمان کامل رو بخونم🙏

    ۴ هفته پیش
  • فاطمه

    0

    سلام اسم فصل دومش رو کسی میدونه

    ۲ ماه پیش
  • حنا

    1

    خیلی رمان خوب و هیجان انگیز هست بی صبرانه منتظر فصل دوم این رمان هستم

    ۳ ماه پیش
  • Zaza

    0

    رمان خیلی خوب نوشته شده و جذابه داستانش فقط ایرادایی داشت اینکه دختره مدام میفته رو پسرا دوم ایرانی ها و خیلی بی ادب و بی فرهنگ نشون داده توی خارج سوما همه پسرا خوشگل و پولدار و خوش استایل و همه چی تموم و همه عاشق یه نفر میشن کلا خیلی مثل بقیه رمانا هست

    ۳ ماه پیش
  • Narges

    2

    فصل دومش پس کی میاد😕😕

    ۴ ماه پیش
  • پینار

    1

    رمان خوبیه ولی کمی اشکال املایی داشت منتظر قسمت های بعدی هستم

    ۵ ماه پیش
  • ....

    0

    سلام رمان خیلی خوب بود ولی اینکه ادامه نداشت و هرجایی رو می گشتی چیزی پیدا نمی کردی افتضاح بوده و هستش به نظر من اگه نویسنده نمیتونم رمان بنویسه مس بهتر اول رمان نگه ۳ فصل داریم و همه رو تو به فصل جا بده با حداقل جرئتشو داشته باشه و بگه که قرار نیست ادامه بدم و دیگران گرفتار خودش نکنه .... ممنون

    ۵ ماه پیش
  • دیبا

    3

    یعنی چی که فصل دو و سه رو نزاشتین هیچ جا هم پیدا نمیشه:////

    ۶ ماه پیش
  • عاشق رمان

    3

    کاش ادامه می دادی و ریسک نمی کردی خیلی رمانت قشنگه من شخصیت رایان و دوست داشتم قلمت قویه و لطفاً زودتر بنویس موندم تو خماری 🥺🥺

    ۷ ماه پیش
  • Mah

    1

    جدا از همه چیز رمانت و دوست دارم از شخصیت آیلار خوشم میاد مظلوم یا خیلی شیطون نیست در کل عاشق شخصیت های رمانت و موضوع متفاوتشم من دومین بار یه که دارم می خونمش و مشتاقانه منتظر جلد دوم امیدوارم هر که هستی موفق باشی و جلد دوم رو بهمون زودتر هدیه بدی

    ۷ ماه پیش
  • مرضیه

    0

    سلام رمان عالی و بسیار خوب بود امیدوارم فصل های بعدی را هم انتشار کنید منتظرادامه این رمان زیبا هستم با سپاس از شما نویسنده عزیز

    ۸ ماه پیش
  • مائده

    1

    رمان بیش از حد کند پیش میره و خیلی خسته کنندس. تازه اصلا نمیفهمی چی به چیه😕 اسمش خیلی جالب بود و تعداد لایک های رمان تقریبا زیاد بود برا همین خواستن بخونم ولی وسط فصل دوم از خوندنش پشیمون شدم😑

    ۴ سال پیش
  • ههعععییب

    1

    خب اسمشو بگو دیع اع

    ۴ سال پیش
  • ... من

    1

    مگه اومدش فصل دومش؟ اسمش چیه

    ۱۰ ماه پیش
  • ستی

    2

    واقعا یعنی چی ک ادم مثلا ت خماری میزارین ادامش کو این چ نویسندگیه واقعا صدتا رمان دیگ دادین اینو کامل نکردین!

    ۱۰ ماه پیش
  • سمیرا

    1

    سلام نویسنده عزیز من واقعا عاشق رومانی شاهزاده کاغذی شدم و بی صبرانه منتظر فصل دوم رمان هستم به نظر من پدر رایان به قتل پدر آیلار مربوطه و همچنین به ویکتوریا خیلی دوست دارم حطس های که میزنم ببینیم درست هست یانه پس لطفاً زودتر قسمت جدید بزار چون فکرم رو به خودش درگیر کرده

    ۱۱ ماه پیش
  • صبا

    0

    عالی بود.بینظیربود. چطوری جلد دومش رو پیدا کنم وبخونم؟ نوشتید یا هنوز ننوشتید؟

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!