پارت ششم :

صدف هم برای خودش یه سارافون و دامن فیروزه ای خرید.

خریدهایش را که با ذوق به مادرش نشان داد، چشم های مادرش برق زد و گفت:

- الهی خوشبخت شی مادر

خودش را لوس کرد و به زور به یاد بچگیش توی دل مادرش جا داد.

مادرش دستی روی موهایش کشی ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!