تلالو هور به قلم نازنین هاشمی نسب
پارت نود و چهارم :
بهوضوح تا رُخسارهی شوم و پلیدش را دیدم، بندبند جانم درجا خشکید. من او را مینگریستم و او محو صفحهی روشن موبایلش مانده بود.
آنقدر بیسر و صدا بالا آمده بودم که او هنوز متوجهی حضور من نشده بود؛ شایدهم، صدای موزیک ملایمی که فضای بزرگ کافه را دربرگرفته بود نیز، بیتاثیر نبود!
جز پاشا، هیچ آدمی در این طبقه نبود و همین موضوع، تمام ترسم شدهبود. هرچه میخواستم، از هرچه هراس
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

فاطمه ❤️
3چه عوضیه این پاشا کاش داوین بیاد 💜💜💜