پارت نود و چهارم :

به‌وضوح تا رُخساره‌ی شوم و پلیدش را دیدم، بندبند جانم درجا خشکید. من او را می‌نگریستم و او محو صفحه‌ی روشن موبایلش مانده بود.
آن‌قدر بی‌سر و صدا بالا آمده بودم که او هنوز متوجه‌ی حضور من نشده بود؛ شایدهم، صدای موزیک ملایمی که فضای بزرگ کافه را دربرگرفته بود نیز، بی‌تاثیر نبود!
جز پاشا، هیچ آدمی در این طبقه نبود و همین موضوع، تمام ترسم شده‌بود. هرچه می‌خواستم، از هرچه هراس

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه ❤️

    3

    چه عوضیه این پاشا کاش داوین بیاد 💜💜💜

    ۲ سال پیش
کپی شد!