تلالو هور به قلم نازنین هاشمی نسب
پارت هشتاد و پنجم :
با تقّههایی که بهدرب شیشهی اتاقم برخورد کرد، بهسرعت بسته را جمعوجور کرده و آنرا زیر میزم پنهان کردم. هول کرده بودم و نمیخواستم کسی از این کنجکاویِ بیموردم باخبر شود، کار بچهگانهای کرده بودم.
تا روی صندلی نشستم، بهحرف آمدم:
- بیا داخل.
بهمحض باز شدن درب، حضور بیموقع مهرو مرا متعجب کرد و همین موضوع باعث شد با نوک کتانیهایم، بسته را بیشتر از قبل بهزی
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
Aa
0عالی وزیبا خسته نباشید👏🪻
۲ سال پیشفاطمه ❤️
1خیلی عالیه 💜🌟💜💜🌟💜💜 کاش مهرو بسته رو ببینه تا متوجه *** پاشا بشه😬
۲ سال پیشستاره
1داشت دستش رومیشدا😂😂کششا انداخت مچش تازه طلبکارم هست...ای کاش اتفاقی براپروانه وداداشش نیفته...عذاب وجدان ول نمیکنه داوینا...
۲ سال پیشملودی
1وای وای حرص خوردما🤦 ♀️داوین خانِ فضولچه😢😁حداقل یه چی بگو مهرو متوجه بشه.. چراجایی که باید حرف بزنه نمیزنه😐کاش مهرو بفهمه زودتر که پاشا جاشو پیدا کرده🙏 عالی بود نازنین جونم❤️👌
۲ سال پیشمهتاب
3عالی بود نازنین جان 💚❤
۲ سال پیشر
1وااای کاشکی هدیه مهرو رو میداد بدبخت بفهمه پاشا دنبالشه.عالی بود عزیزم
۲ سال پیشم.ر
1داوین خان وا بده عاشق شدی رفت😍😇
۲ سال پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
سخته به خودش بقبولونه🙂↕️😅 خیلی ممنونم ازت🌷
۲ سال پیشزهرا
2من یه سوال برام پیش امده پاشا ازکجافهمید مهرو تهران
۲ سال پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
به زودی زود معلوم میشه زهرا جان🌷
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

پری
1خیلی استرسی شدم که مهرو از جریان بسته بیخبره اینجوری اگه بسته را میدید میفهمید پاشا ونبالشه احتیاط میکرد تو رفت و آمدهاش.اما الان چون بیخبره پاشا یه جا گیرش میندازه.عالی بود گلم ممنون