پارت هشتاد و پنجم :

با تقّه‌هایی که به‌درب شیشه‌ی اتاقم برخورد کرد، به‌سرعت بسته را جمع‌وجور کرده و آن‌را زیر میزم پنهان کردم. هول کرده بودم و نمی‌خواستم کسی از این کنجکاویِ بی‌موردم باخبر شود، کار بچه‌گانه‌ای کرده بودم.
تا روی صندلی‌ نشستم، به‌حرف آمدم:
- بیا داخل.
به‌محض باز شدن درب، حضور بی‌موقع مهرو مرا متعجب کرد و همین موضوع باعث شد با نوک کتانی‌هایم، بسته را بیشتر از قبل به‌زی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پری

    1

    خیلی استرسی شدم که مهرو از جریان بسته بیخبره اینجوری اگه بسته را میدید میفهمید پاشا ونبالشه احتیاط میکرد تو رفت و آمدهاش.اما الان چون بیخبره پاشا یه جا گیرش میندازه.عالی بود گلم ممنون

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    عالی وزیبا خسته نباشید👏🪻

    ۲ سال پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    خیلی عالیه 💜🌟💜💜🌟💜💜 کاش مهرو بسته رو ببینه تا متوجه *** پاشا بشه😬

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    1

    داشت دستش رومیشدا😂😂کششا انداخت مچش تازه طلبکارم هست...ای کاش اتفاقی براپروانه وداداشش نیفته...عذاب وجدان ول نمیکنه داوینا...

    ۲ سال پیش
  • ملودی

    1

    وای وای حرص خوردما🤦 ♀️داوین خانِ فضولچه😢😁حداقل یه چی بگو مهرو متوجه بشه.. چراجایی که باید حرف بزنه نمیزنه😐کاش مهرو بفهمه زودتر که پاشا جاشو پیدا کرده🙏 عالی بود نازنین جونم❤️👌

    ۲ سال پیش
  • مهتاب

    3

    عالی بود نازنین جان 💚❤

    ۲ سال پیش
  • ر

    1

    وااای کاشکی هدیه مهرو رو میداد بدبخت بفهمه پاشا دنبالشه.عالی بود عزیزم

    ۲ سال پیش
  • م.ر

    1

    داوین خان وا بده عاشق شدی رفت😍😇

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    سخته به خودش بقبولونه🙂‍↕️😅 خیلی ممنونم ازت🌷

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    2

    من یه سوال برام پیش امده پاشا ازکجافهمید مهرو تهران

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    به زودی زود معلوم میشه زهرا جان🌷

    ۲ سال پیش
کپی شد!