پارت نود و یک :

با انگشتان لرزانم، تماس را قطع کرده و گوشی را به قفسه‌ی سینه‌ام فشردم. پاشا از جانم چه می‌خواست؟ مگر این دوئل را خودش شروع نکرده بود؟ مگر از قدیم نمی‌گفتند چشم دربرابر چشم؟ چرا پاشا این موضوع را قبول نمی‌کرد؟
چرا نمی‌خواست بپذیرد که او روح دخترانه‌ام را آزرده بود و من درتقابل، چاره‌ای جز آزردن جسم آشغالش نداشتم.
با نگاه اشک‌آلودم، با دلی که سرگشته و بی‌تاب می‌تپید شماره

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پری

    1

    آخ جون بالاخره داوین یه حرکتی زد

    ۲ سال پیش
  • سهیل

    2

    و بالاخره.. پارت بسیار عالیی بود ممنونم

    ۲ سال پیش
  • م.ر

    2

    خدا مرده تو بیامرزه داوینجی🤗

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    مرسی از همراهیتون🙏🏼🌷

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    5

    توی خماری دعوا موندیم که کی کوتاه میاد وایرکاش مهرو کوتاه بیاد تا اعتماد داوین به اون بیشتر بشه وهم کمکش کنه پارت هدیه اگه امکانش هست لطفا برای رفع خماریمون

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    مرسی آمنه جانم، ممنونم از همراهیت💚 پارت جدید درحال تایپه، به محض تموم شدنش حتما قرارش میدم گلم♥🌻

    ۲ سال پیش
  • لیلی

    1

    چققققققد عصبیه این داوینچی خودشو لت وپارکرد که، خو باید سالم باشی که مواظب دخمل ماباشی داداش😂

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    بچه غیرتی شده😂😍 مرسی ازت لیلی جانم🩷✨

    ۲ سال پیش
  • شفق

    0

    💚💚💚💚

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۲ سال پیش
  • ر

    1

    نازنین جان ببخشید اگه امکانش هست هدیه بدین تو خماری مارو گذاشتی عزیزم موندیم داخلش بیرون بیا نیستیم که

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    تمام سعیمو میکنم پارت جدید رو بعد اتمام تایپش و ویرایشش، قرارش بدم. خیلی ممنونم از صبر و انتظار شما🌻🙏🏼

    ۲ سال پیش
  • ملودی

    1

    وای خووودااا جونم چه حرفای قشنگی از داوین داریم میشنویم😍پسرمون رمانتیکه ها رو نمیکرد🤩اما خب ضربه ای که مهرو خورد کم چیزی نبود؛کاش بتونه اعتماد کنه و عشقِ داوینُ ببینه❤️بوووس نازنین جااان🤗

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    دقیقا، باید به مهرو هم حق داد، اون از هم جنسای پاشا خاطره‌ی خوبی نداره🥲💔 مرسی ازت ملودی قشنگم🩷😍💚

    ۲ سال پیش
  • Zoha

    1

    واییییییییییی پرفکت بوجود نویسنده جان عالییی بوددد ممنون ازت فقط تولوخودا یه پارت هدیه میدی بهموننننن لدفااآا من توی خماری وحشتناکیم....

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    مرررسی ضحی جان😍♥ممنونم از نگاه پرمحبتت🩷 تمام سعیمو میکنم پارت جدید رو زود سر و سامون بدم، به محض تموم شدنش حتما قرارش میدم🌷

    ۲ سال پیش
  • Aa

    1

    عالی بود خوب شد داوینچی متوجه پاشا شد👏👏👏🌸

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    خیلی ممنونم از شما✨🌷

    ۲ سال پیش
  • مهتاب

    1

    از واکنش داوین خیلی خوشم اومد 😍مهرو جان لگد به بختت نزن حرف بزن 😁

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    مرسی مهتاب قشنگم♥

    ۲ سال پیش
  • ر

    0

    ای خدااااا چی میشه ب داوین بگه آخه ولی فک نکنم مهرو بهش بگه.اگه داوین از غزل بپرسه شایدبگه.کاشکی ی جور داوین میفهمید

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    1

    سلام عالی بود ای کاش مهرو همه چیز رو به داوین بگه وبا هم راه حلی پیدا کنند ولی انگار دیوانگی هر دو تازه شروع شده که لج کردن وحرف هم رو نمیفهمن ای کاش با کمک هم برای خلاصی از پاشا نقشه بکشن

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    0

    ای دادبی دادچراداوین همچین میکنه خوبچه راترسوندکم غم وغصه داره مهرو😔شایدم ازترس بگه چی شده بهترحداقل ازشرپاشاراحت میشه الان مهردادکجاست برگشت اصفهان🤔

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    داوین بخاطر مهرو و قضیه ای که ازش خبر نداره، اعصابش خورده🥲 مرسی ازت💚

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    مهراد برگشته اصفهان، پارت قبل بهش اشاره کردم گلم🩷

    ۲ سال پیش
  • ماهرخ

    1

    ایول به داوین . مهرو همیشه با سکوت کارو خرابتر نیکنه

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم ماهرخ جان، مرسی از همراهیت♥

    ۲ سال پیش
کپی شد!