پارت چهل و هشتم :

مهریه را بخشیدم، حالا آزاد بودم. مریم می خواست برای دیدار پدر و مادرش برود. دل من هم هوای پدر و مادرم را کرده بود. به همراه مریم و پسر کوچکش صدرا راهی تهران شدیم. به تهران که رسیدیم، با یک تاکسی به محل قدیمی رفتیم. جلوی منزل پدری مریم توقف کردیم و او زنگ را زد.
-مریم جان، با اجازت من میرم سر خاک بابا و مامانم. خیلی دلم براشون تنگ شده.
-باشه با هم میریم. بریم تو یه کم بشینیم. یه کم به صدرا ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت فرزاد در رمان تقدیر ترانه فرزاد
تصویر شخصیت کیوان در رمان تقدیر ترانه کیوان
تصویر شخصیت مهران در رمان تقدیر ترانه مهران
تصویر شخصیت پارسا در رمان تقدیر ترانه پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان تقدیر ترانه سامان
تصویر شخصیت ترانه در رمان تقدیر ترانه ترانه
تصویر شخصیت میترا در رمان تقدیر ترانه میترا
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!