تقدیر ترانه به قلم سودابه غیاثی فر
پارت چهل و هشتم :
مهریه را بخشیدم، حالا آزاد بودم. مریم می خواست برای دیدار پدر و مادرش برود. دل من هم هوای پدر و مادرم را کرده بود. به همراه مریم و پسر کوچکش صدرا راهی تهران شدیم. به تهران که رسیدیم، با یک تاکسی به محل قدیمی رفتیم. جلوی منزل پدری مریم توقف کردیم و او زنگ را زد.
-مریم جان، با اجازت من میرم سر خاک بابا و مامانم. خیلی دلم براشون تنگ شده.
-باشه با هم میریم. بریم تو یه کم بشینیم. یه کم به صدرا ب
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
