تقدیر ترانه به قلم سودابه غیاثی فر
پارت شصت :
سامان و فرزاد هم آمدند که وسایل را ببرند. همه چیز را روی میز آشپزخانه گذاشتم و با ظرف کوچک آش به حیاط رفتم.
-کجا میری دخترم؟ بیا پیش دایی بشین.
-این خودش می دونه چه کار کرده داره فرار می کنه.
-مگه نگفتم سر به سرش نذار سامان؟
-ببخشید تکرار نمیشه.
توجهم به تاب سفیدی که زیر درخت بید گذاشته شده بود جلب شد. دفعه قبل متوجه آن نشده بودم. تاب خوردن همیشه مرا آرام می کرد. با اشتیاق به سم
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
