پارت چهل و ششم :

شب با آژانس تماس گرفتم و گفتم یک ماشین ساعت 8 صبح جلوی آپارتمان باشد ولی زنگ نزند. چون فرزاد گفته بود که کشیک دارد. صبح روز بعد فرزاد ساعت 8 از منزل خارج شد، من هم آماده بودم که مثلاً به کتابخانه بروم. باز هم نصیحت کرد و هشدار داد. به او اطمینان دادم که مراقب رفتارم هستم. چند دقیقه بعد از آپارتمان خارج شده و سوار ماشینی که منتظرم بود شدم. از راننده خواستم پرادوی مشکی رنگی که از پارکینگ خارج م

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت فرزاد در رمان تقدیر ترانه فرزاد
تصویر شخصیت کیوان در رمان تقدیر ترانه کیوان
تصویر شخصیت مهران در رمان تقدیر ترانه مهران
تصویر شخصیت پارسا در رمان تقدیر ترانه پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان تقدیر ترانه سامان
تصویر شخصیت ترانه در رمان تقدیر ترانه ترانه
تصویر شخصیت میترا در رمان تقدیر ترانه میترا
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • سمانه

    0

    یجور قضیه پیچیده شده که فکر میکنم پدر و مادرشم زنده ان

    ۲ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    نه نیستن به خدا 😂😂😂

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    0

    یعنی این بدبخت ب آرامش میرسه اصلا

    ۲ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    این رمان پایانش خوبه نگران نباش عزیزم😍💕

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    0

    یعنی ترانه میخواد همینطور بی دست پا زندگی کنه یعنی باید هی بگه چشم چشم یعنی نمیخواد ب زندگیش سر مأمون بده

    ۲ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    کاملا با شما موافقم بانو 👌🏻تغییر می کنه ❤️‍🩹

    ۲ ماه پیش
کپی شد!