تقدیر ترانه به قلم سودابه غیاثی فر
پارت چهل و ششم :
شب با آژانس تماس گرفتم و گفتم یک ماشین ساعت 8 صبح جلوی آپارتمان باشد ولی زنگ نزند. چون فرزاد گفته بود که کشیک دارد. صبح روز بعد فرزاد ساعت 8 از منزل خارج شد، من هم آماده بودم که مثلاً به کتابخانه بروم. باز هم نصیحت کرد و هشدار داد. به او اطمینان دادم که مراقب رفتارم هستم. چند دقیقه بعد از آپارتمان خارج شده و سوار ماشینی که منتظرم بود شدم. از راننده خواستم پرادوی مشکی رنگی که از پارکینگ خارج م
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
نه نیستن به خدا 😂😂😂
۲ ماه پیشزهرا
0یعنی این بدبخت ب آرامش میرسه اصلا
۲ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
این رمان پایانش خوبه نگران نباش عزیزم😍💕
۲ ماه پیشزهرا
0یعنی ترانه میخواد همینطور بی دست پا زندگی کنه یعنی باید هی بگه چشم چشم یعنی نمیخواد ب زندگیش سر مأمون بده
۲ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
کاملا با شما موافقم بانو 👌🏻تغییر می کنه ❤️🩹
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سمانه
0یجور قضیه پیچیده شده که فکر میکنم پدر و مادرشم زنده ان