تگرگ به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و پنجم :
شاهرخ اون کلمه رو جوری گفت که انگار خودش صاحبِ معنیِ حق بود.
سرشو یهکم کج کرد و چشمهای سیاهش روی صورتم قفل شد.
_من حقِ همهچی رو دارم گلبرگ.
قلبم محکم کوبید.
ماشین هنوز پشت چراغ قرمز متوقف بود و نور قرمز چراغ، افتاده بود روی صورت خشن و مردونهش.
یه لحظه حس کردم همون شاهرخ قدیم برگشته. همونی که وقتی چیزی رو میخواست، دنیا رو بههم میریخØ

لطفا صبر کنید...

ضحی
0چقد رو مخه گلبرگ خو ولش کن دیگه توام خیانت کرده همش داره تحقیرت میکنه باز میگه هنوز دوستش دارم اله و بله