پارت بیست و پنجم :




شاهرخ اون کلمه رو جوری گفت که انگار خودش صاحبِ معنیِ حق بود.

سرشو یه‌کم کج کرد و چشم‌های سیاهش روی صورتم قفل شد.

_من حقِ همه‌چی رو دارم گلبرگ.

قلبم محکم کوبید.

ماشین هنوز پشت چراغ قرمز متوقف بود و نور قرمز چراغ، افتاده بود روی صورت خشن و مردونه‌ش.

یه لحظه حس کردم همون شاهرخ قدیم برگشته. همونی که وقتی چیزی رو می‌خواست، دنیا رو به‌هم می‌ریخØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت شاهرخ در رمان تگرگ شاهرخ
تصویر شخصیت گلبرگ در رمان تگرگ گلبرگ
تصویر شخصیت داراب در رمان تگرگ داراب
آخرین نظرات ارسال شده
  • ضحی

    0

    چقد رو مخه گلبرگ خو ولش کن دیگه توام خیانت کرده همش داره تحقیرت میکنه باز میگه هنوز دوستش دارم اله و بله

    ۳ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    💔💔

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️