پارت سی و هشتم :



نگاه شاهرخ هنوز روی داراب قفل بود.

اون خنده‌ی کوتاه آخرش…
اون جمله‌ی انتخاب خودشونو دارن…
انگار دقیقاً همون جایی رو زده بود که نباید.

داراب خیلی آروم نفس کشید، انگار می‌خواست فضا رو کنترل کنه، نه دعوا رو.

_من منظورم رو واضح گفتم…تو حق نداری ایشونو اینجوری وسط کافه با کسی که دوس داره کنارش باشه باز خواست کنی. هر رابطه‌ای حد و مرز داره.

شاهرخ ی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت شاهرخ در رمان تگرگ شاهرخ
تصویر شخصیت گلبرگ در رمان تگرگ گلبرگ
تصویر شخصیت داراب در رمان تگرگ داراب
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطیما

    1

    به به ببین نویسنده جان چه کرده همه رو با پارت هدیه شگفت زده کرده👏🙏☺️🌺 یکی این شاهرخ رو از برق بکشه پلیز🙄😒

    ۳ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    فدای شما که🥹😂

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️