تگرگ به قلم زهرا خزائی
پارت سی و هشتم :
نگاه شاهرخ هنوز روی داراب قفل بود.
اون خندهی کوتاه آخرش…
اون جملهی انتخاب خودشونو دارن…
انگار دقیقاً همون جایی رو زده بود که نباید.
داراب خیلی آروم نفس کشید، انگار میخواست فضا رو کنترل کنه، نه دعوا رو.
_من منظورم رو واضح گفتم…تو حق نداری ایشونو اینجوری وسط کافه با کسی که دوس داره کنارش باشه باز خواست کنی. هر رابطهای حد و مرز داره.
شاهرخ ی

لطفا صبر کنید...

فاطیما
1به به ببین نویسنده جان چه کرده همه رو با پارت هدیه شگفت زده کرده👏🙏☺️🌺 یکی این شاهرخ رو از برق بکشه پلیز🙄😒