تگرگ به قلم زهرا خزائی
پارت چهل :
دانای_کل
گوشی چند ثانیه روی داشبورد لرزید و شاهرخ فقط یه نگاه کوتاه بهش انداخت و بعد بدون اینکه حتی اخمی بکنه، تماس رو رد کرد.
گلبرگ از گوشه چشم نگاهش کرد و چیزی نگفت.اما نگاهش پر از طعنه بود.ماشین توی سکوت جلو میرفت و چراغهای خیابون یکی یکی از روی شیشه رد میشدن.
چند ثانیه بعد دوباره گوشی لرزید اما این بار اسم نگین افتاد روی صفحه.گلبرگ همون لحظه لبخند کجی زد سرش ر

لطفا صبر کنید...

فاطیما
1سلام و درود به نویسنده خوش قلم و محترم میخواستم تشکر کنم هم بابت پارت گذاری منظم این رمان جذاب هم بابت اینکه اینقدر هوای ما رو دارید و برامون پارت هدیه میذارید و خوشحالمون میکنید دمتون گرم قلمتون مانا🙏🌺