پارت چهل :

دانای_کل

گوشی چند ثانیه روی داشبورد لرزید و شاهرخ فقط یه نگاه کوتاه بهش انداخت و بعد بدون اینکه حتی اخمی بکنه، تماس رو رد کرد.

گلبرگ از گوشه چشم نگاهش کرد و چیزی نگفت.اما نگاهش پر از طعنه بود.ماشین توی سکوت جلو می‌رفت و چراغ‌های خیابون یکی یکی از روی شیشه رد می‌شدن.

چند ثانیه بعد دوباره گوشی لرزید اما این بار اسم نگین افتاد روی صفحه.گلبرگ همون لحظه لبخند کجی زد سرش ر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطیما

    1

    سلام و درود به نویسنده خوش قلم و محترم میخواستم تشکر کنم هم بابت پارت گذاری منظم این رمان جذاب هم بابت اینکه اینقدر هوای ما رو دارید و برامون پارت هدیه میذارید و خوشحالمون میکنید دمتون گرم قلمتون مانا🙏🌺

    ۳ روز پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    عشق منید شماها 💚✨️

    ۳ روز پیش
کپی شد!