پارت سی :


برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم.نه دستپاچه شدم و نه هول کردم...

نه حتی اجازه دادم شوکِ فهمیدن هویت واقعیش روی صورتم بشینه.

فقط خیلی آروم از روی مبل بلند شدم.

لبخند محترمانه‌ای زدم و گفتم:

_سلام آقای پرتو.

داراب هم همون‌طور مؤدب سر خم کرد.

_سلام خانم امید.

صدای آرومش مثل همیشه متین و کنترل‌شده بود.

نه زیادی گرم بود و نه رسمی طور،دقیÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت شاهرخ در رمان تگرگ شاهرخ
تصویر شخصیت گلبرگ در رمان تگرگ گلبرگ
تصویر شخصیت داراب در رمان تگرگ داراب
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️