پارت سی و چهارم :




حرفش هنوز توی هوا بود که ماشین با سرعت از بین دو تا ماشین رد شد.

نفسم بند اومده بود.دستم ناخودآگاه چسبید به دستگیره‌ی بالای سرم.

_شاهرخ!

جواب نداد.فقط فکش سفت‌تر شده بود.

لعنتی انگار اصلاً صدای منو نمی‌شنید.

_سرعتو کم کن!

ماشین باز گاز خورد.

قلبم محکم میکوبید توی سینه‌م.این بار واقعاً ترسیده بودم از سرعتی که هر لحظه بیشتر می‌ش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطیما

    0

    حالا خوبه برگه ای نباشه!🫢وای وای خدا نیاره از این جور آدمها😐

    ۱ ماه پیش
کپی شد!