تگرگ به قلم زهرا خزائی
پارت سی و چهارم :
حرفش هنوز توی هوا بود که ماشین با سرعت از بین دو تا ماشین رد شد.
نفسم بند اومده بود.دستم ناخودآگاه چسبید به دستگیرهی بالای سرم.
_شاهرخ!
جواب نداد.فقط فکش سفتتر شده بود.
لعنتی انگار اصلاً صدای منو نمیشنید.
_سرعتو کم کن!
ماشین باز گاز خورد.
قلبم محکم میکوبید توی سینهم.این بار واقعاً ترسیده بودم از سرعتی که هر لحظه بیشتر میش
لطفا صبر کنید...

فاطیما
0حالا خوبه برگه ای نباشه!🫢وای وای خدا نیاره از این جور آدمها😐