تگرگ به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و هشتم :
هنوز سرم پایین بود.
هنوز اسم شاهرخ مثل یه زخم تازه وسط سینهم میسوخت.
مامان چند ثانیه نگام کرد.
انگار داشت با خودش کلنجار میرفت چیزی بگه یا نه.
بعد یه نفس بلند کشید و دستشو کشید روی پیشونیش.
_ولش کن...
صداش خسته شده بود.
سرمو بلند کردم.
مامان رفت سمت آشپزخونه و از روی اپن لیوان چای سرد شدهشو برداشت.
یه جرعه خورد و گف
لطفا صبر کنید...

عسل
0ممنون نویسنده عزیز پارت هدیه اصلا نداریم 😅