پارت بیست و هشتم :



هنوز سرم پایین بود.

هنوز اسم شاهرخ مثل یه زخم تازه وسط سینه‌م می‌سوخت.

مامان چند ثانیه نگام کرد.

انگار داشت با خودش کلنجار می‌رفت چیزی بگه یا نه.

بعد یه نفس بلند کشید و دستشو کشید روی پیشونیش.

_ولش کن...

صداش خسته شده بود.

سرمو بلند کردم.

مامان رفت سمت آشپزخونه و از روی اپن لیوان چای سرد شده‌شو برداشت.

یه جرعه خورد و گف

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت شاهرخ در رمان تگرگ شاهرخ
تصویر شخصیت گلبرگ در رمان تگرگ گلبرگ
تصویر شخصیت داراب در رمان تگرگ داراب
آخرین نظرات ارسال شده
  • عسل

    0

    ممنون نویسنده عزیز پارت هدیه اصلا نداریم 😅

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️