تگرگ به قلم زهرا خزائی
پارت سی و یک :
مامان بعد از چند دقیقه گپ زدن، آروم دستش رو روی زانوش گذاشت و بلند شد.
_خب زیور خانم جان... ما دیگه کمکم زحمت رو کم کنیم.
زیور خانم فوری اخم ساختگی کرد.
_اِی بابا... تازه اومدین.
مامان خندید.
_نه دیگه... خیلی مزاحم شدیم.
حاج یوسف هم لبخند زد.
_چه مزاحمتی دخترم؟ خونه روشن شد.
زیور خانم سریع رو به من کرد.
_گلبرگ جان تو هم که هیچی نخ
لطفا صبر کنید...