پارت سی و یک :


مامان بعد از چند دقیقه گپ زدن، آروم دستش رو روی زانوش گذاشت و بلند شد.

_خب زیور خانم جان... ما دیگه کم‌کم زحمت رو کم کنیم.

زیور خانم فوری اخم ساختگی کرد.

_اِی بابا... تازه اومدین.

مامان خندید.

_نه دیگه... خیلی مزاحم شدیم.

حاج یوسف هم لبخند زد.

_چه مزاحمتی دخترم؟ خونه روشن شد.

زیور خانم سریع رو به من کرد.

_گلبرگ جان تو هم که هیچی نخ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت شاهرخ در رمان تگرگ شاهرخ
تصویر شخصیت گلبرگ در رمان تگرگ گلبرگ
تصویر شخصیت داراب در رمان تگرگ داراب
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطیما

    0

    راست میگم خب😂 انشاءالله همیشه بخندید واقعا دمتون گرم بیشتر از پارتها اینکه دوتا پارت پشت سر هم اومد حالمو خوب کرد ممنون و خداقوت🙏☺️🌺

    ۳ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    خوشحال میشم خوشحال میشید مچکر💚

    ۳ ماه پیش
  • فاطیما

    0

    وای وای شاهرخ نگو اژدهای هفت سر بگو😶😐😂

    ۳ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    وای چقدر خندیدم 🤣

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️