پارت سی و یک :


مامان بعد از چند دقیقه گپ زدن، آروم دستش رو روی زانوش گذاشت و بلند شد.

_خب زیور خانم جان... ما دیگه کم‌کم زحمت رو کم کنیم.

زیور خانم فوری اخم ساختگی کرد.

_اِی بابا... تازه اومدین.

مامان خندید.

_نه دیگه... خیلی مزاحم شدیم.

حاج یوسف هم لبخند زد.

_چه مزاحمتی دخترم؟ خونه روشن شد.

زیور خانم سریع رو به من کرد.

_گلبرگ جان تو هم که هیچی نخ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!