تگرگ به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و دوم :
شاهرخ خیلی آروم دستشو آورد بالا... انگار میخواست چیزی بگه که سالها توی گلوش گیر کرده.
اما حرف نزد.
فقط اول به نگین نگاه کرد،بعد نگاهش برگشت سمت من.
عمیق وطولانی بود نگاهش طوری که انگار داشت آخرین بار صورتمو حفظ میکرد.
و من لعنتی هنوز از اون نگاه میترسیدم.
از حسی که هنوز توی دلم زنده میکرد.
فکش تکون خورد.
دستش مشت شد. بعد با حرص آوردش پایین و زیر لب با صدایی خفه
لطفا صبر کنید...

طیبه امینی
0خسته نباشید رماندخیلی قشنگیه لطفا کمی زود به زود پارت بزاری من بعد سه هفته اومدم سراغ رمان دوپاره همش جدید بود