پارت بیست و دوم :

شاهرخ خیلی آروم دستشو آورد بالا... انگار می‌خواست چیزی بگه که سال‌ها توی گلوش گیر کرده.
اما حرف نزد.
فقط اول به نگین نگاه کرد،بعد نگاهش برگشت سمت من.
عمیق وطولانی بود نگاهش طوری که انگار داشت آخرین بار صورتمو حفظ می‌کرد.
و من لعنتی هنوز از اون نگاه می‌ترسیدم.
از حسی که هنوز توی دلم زنده می‌کرد.
فکش تکون خورد.
دستش مشت شد. بعد با حرص آوردش پایین و زیر لب با صدایی خفه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • طیبه امینی

    0

    خسته نباشید رماندخیلی قشنگیه لطفا کمی زود به زود پارت بزاری من بعد سه هفته اومدم سراغ رمان دوپاره همش جدید بود

    ۲ ماه پیش
کپی شد!