پارت بیست و یک :

شاهرخ فقط نگام می‌کرد. اون‌قدر خسته که انگار یهو چند سال پیرتر شده بود.
ولی من دیگه دلم برای اون خستگی نمی‌سوخت.
خیلی دیر شده بود برای دلسوزی.
اشکامو پاک کردم و آروم گفتم:
_ولی الان دیگه مهم نیست.
اخماش خیلی کم جمع شد.
نفسمو بیرون دادم و ادامه دادم:
_الان دیگه آزادی شاهرخ.
میتونی بری با هر زنی که دوست داری زندگی کنی... ازدواج کنی... خانواده تشکیل بدی.
لبخند تلخی ز

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت شاهرخ در رمان تگرگ شاهرخ
تصویر شخصیت گلبرگ در رمان تگرگ گلبرگ
تصویر شخصیت داراب در رمان تگرگ داراب
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطیما

    1

    خیلی رمان قشنگی🥹🙏🌺

    ۴ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    لطف داری شما

    ۴ ماه پیش
  • نیلین

    2

    خیلی ممنونم برای قلم خوبتون. یک نقد دارم چرا یک قسمتی که منتشر می کنین رو تا آخر اون بحث نمی ذارین ؟ ناتمام ماندن یک قسمت بنظرم جالب نیست. وچون که رمانتون بار روانی بالایی داره خوب نیستکه ذهن خواننده انقدر درگیر بمونه.

    ۴ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    عزیزم خوشحالم که دوست داشتید اگه بخوایم تا تهشو بزاریم که اون پارت اصلا پایانی نداره قشنگم هی هیجانی تر میشه میره جلو پس مجبوریم یه جا کت بدیم برای اتمام پارت

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️