تگرگ به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و سوم :
چند ثانیه فقط سکوت بود...
سکوتی که با صدای باد و همهمهی دورِ شهر قاطی شده بود.
داراب هنوز همونطور آروم ایستاده بود و نگاه سنگینش روی صورتم بود.
دیگه داشت باعث معذب شدنم میشد واقعا.
برای همین سریع خودمو جمع کردم و خیلی خشک گفتم:
_آقای پرتو... بهتره دیگه برگردین سرکارتون.
داراب چند لحظه نگام کرد. انگار فهمید دارم هلش میدم عقب.
ولی بازم آ

لطفا صبر کنید...

فاطیما
0چرا شاهرخ رو درک نمیکنم!😕از یک طرف گلی رو میچزونه و حرص میده از طرفی هم غیرتی میشه😕رمان رو دوست دارم مرسی نویسنده🙏☺️🌺