پارت بیست و سوم :



چند ثانیه فقط سکوت بود...

سکوتی که با صدای باد و همهمه‌ی دورِ شهر قاطی شده بود.

داراب هنوز همون‌طور آروم ایستاده بود و نگاه سنگینش روی صورتم بود.
دیگه داشت باعث معذب شدنم میشد واقعا.

برای همین سریع خودمو جمع کردم و خیلی خشک گفتم:

_آقای پرتو... بهتره دیگه برگردین سرکارتون.

داراب چند لحظه نگام کرد. انگار فهمید دارم هلش میدم عقب.

ولی بازم آØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت شاهرخ در رمان تگرگ شاهرخ
تصویر شخصیت گلبرگ در رمان تگرگ گلبرگ
تصویر شخصیت داراب در رمان تگرگ داراب
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطیما

    0

    چرا شاهرخ رو درک نمیکنم!😕از یک طرف گلی رو میچزونه و حرص میده از طرفی هم غیرتی میشه😕رمان رو دوست دارم مرسی نویسنده🙏☺️🌺

    ۴ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    قابل درک نیست😆خواهش عزیزم

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️