پارت بیست و سوم :



چند ثانیه فقط سکوت بود...

سکوتی که با صدای باد و همهمه‌ی دورِ شهر قاطی شده بود.

داراب هنوز همون‌طور آروم ایستاده بود و نگاه سنگینش روی صورتم بود.
دیگه داشت باعث معذب شدنم میشد واقعا.

برای همین سریع خودمو جمع کردم و خیلی خشک گفتم:

_آقای پرتو... بهتره دیگه برگردین سرکارتون.

داراب چند لحظه نگام کرد. انگار فهمید دارم هلش میدم عقب.

ولی بازم آ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطیما

    0

    چرا شاهرخ رو درک نمیکنم!😕از یک طرف گلی رو میچزونه و حرص میده از طرفی هم غیرتی میشه😕رمان رو دوست دارم مرسی نویسنده🙏☺️🌺

    ۲ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    قابل درک نیست😆خواهش عزیزم

    ۲ ماه پیش
کپی شد!