پارت سی و پنجم :


بدون اینکه منتظرش بمونم، پاشنه کفشم رو چرخوندم و وارد شرکت شدم.

صدای قدم‌های شاهرخ پشت سرم می‌اومد.

اما حتی برنگشتم نگاهش کنم.امروز واقعاً حوصله‌ش رو نداشتم.

از کنار پذیرش رد شدم.چند نفر از کارمندها با دیدنم سلام کردن.

_سلام خانم امید.

_سلام.

_خسته نباشید.

_ممنون.

اما از نگاه‌های دزدکی‌شون معلوم بود دعوای دم شرکت رو دیده بودن.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت شاهرخ در رمان تگرگ شاهرخ
تصویر شخصیت گلبرگ در رمان تگرگ گلبرگ
تصویر شخصیت داراب در رمان تگرگ داراب
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطیما

    1

    خود درگیر بیچاره🥺

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️