تگرگ به قلم زهرا خزائی
پارت سی و پنجم :
بدون اینکه منتظرش بمونم، پاشنه کفشم رو چرخوندم و وارد شرکت شدم.
صدای قدمهای شاهرخ پشت سرم میاومد.
اما حتی برنگشتم نگاهش کنم.امروز واقعاً حوصلهش رو نداشتم.
از کنار پذیرش رد شدم.چند نفر از کارمندها با دیدنم سلام کردن.
_سلام خانم امید.
_سلام.
_خسته نباشید.
_ممنون.
اما از نگاههای دزدکیشون معلوم بود دعوای دم شرکت رو دیده بودن.
لطفا صبر کنید...

فاطیما
1خود درگیر بیچاره🥺