خلاصه رمان :
پریسان دختر پرشوریست که یک سر دارد و هزار سودا، اما فشار مالی و اصرار پدرش برای مهاجرت از تهران، او را مجاب میکند تا عهدی با پدر ببندد و به واسطهی آن راهی دیار اجدادی بشود. حضورش در روستا، فال نیکیست برای برادر نامادریاش «سهند»، که از سالیان دور دل در گرو او دارد... ابراز احساسات و اشتیاق سهند، سبب میشود تا شرایط آنطور که پریسان پیشبینی میکرده، پیش نرود؛ پس از ترس آنکه احساس، پایش را میخکوب روستا کند و از آنچه در سر میپروراند غافل شود، عهدی را که بسته بود میشکند و...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان سوگند پریسان - پارت 127
چند ماه گذشت... اواخر آذر بود و برگریزان طبیعت، اما محبتهای محمدحافظ و جبران کجخلقیهایش روزهای پریسان را بهاری کرده بود. حضور خاله ثریا و آغوش گرم او هم، به زندگیاش رنگ و بوی دیگری بخشیده و جای خالی توسکا را تا حدودی سبز نگه داشته بود. با حضور او پریسان مثل سابق دلواپس تنهایی بچهها نبود و...
بروزرسانی در : ۳۹۱ روز پیش
-
رمان سوگند پریسان - پارت 126
ساعتی پس از ناهار، الهه کیک بزرگی آورد و روی میز گذاشت. پریسان توقع این یکی را نداشت و همین که نوشتهی "فارغالتحصیلیات مبارک" را دید لبخند و اشک شوقی روی چهرهاش نقش بست. محمدحافظ برای اولین بار در جمع پیشانی او را بوسید و تبریک گفت. با حرکت او الهه ضربهای به بازوی خاله ثریا زد و با لحنی ک...
بروزرسانی در : ۳۹۲ روز پیش
-
رمان سوگند پریسان - پارت 125
چند روز گذشت... در سفر سه روزهشان علاوه بر مزرعه و اطراف روستا، برای گردش به دریا و بازارهای محلی هم رفتند. پریسان برای خاله ثریا و ثنا و ثمین سوغاتیهای محلی و برای یاسین هم اسباببازی و بازی فکری خرید. روز آخر تمام بعدازظهرش را در مزرعه و کنار باغچهای که روزی مسئولیت پرورش آن را به عهده داش...
بروزرسانی در : ۳۹۲ روز پیش
-
رمان سوگند پریسان - پارت 124
صبح روز بعد، شرکت مهندسی... نزدیک ظهر که شد محمدحافظ برخاست و رو به امیرکیان گفت: ـ امروز ناهار میرم خونه، میخوام پریسان رو ببرم و خونه رو نشونش بدم. امیرکیان که انتظار داشت او به جلسهی دفاع پریسان برود گفت: ـ فکر کردم میخوای بری دانشگاه؟! این همه وقت ماجرای خونه رو پنهون کردی، حالا که چ...
بروزرسانی در : ۳۹۲ روز پیش

مریم جاری | نویسنده رمان
عزیزی زهرا جان🩵 😍هنوز کارم آماده نیست و تا تکمیل نشه ریسک گذاشتنش رو نمیکنم تا مبادا وسط راه شرمندهی مخاطب بشم. انشالله عمری باشه تا بتونم به انتها برسونمش.
۴ هفته پیشزهرا z
1انشالله پس تا اون موقع لحظه شماری میکنیم تا دوباره شاهد شاهکار جدیداون باشیم بوس بهت❤️❤️😘😘🙏
۴ هفته پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
به امید خدا. ممنونم😘
۴ هفته پیششیدا
در پارت 1261خداقوت و مرسی عزیزم واقعا رمان قشنگ و عالی . دستمریزاد مشخصه واسع جمله ب جملش وقت گذاشتی پرمحتوا بود باارزش
۱ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
خوشحالم که دوستش داشتی😊من هم ممنونم که وقت گذاشتی و در کمال حوصله و آرامش خوندیش🙏🌸
۱ ماه پیشصدف
در پارت 1132هربار که برمی گردم این پارت هارو میخونم برام تازگی داره🌹🌹
۷ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
حضورت دلگرمیه صدف جان🥹🩵
۷ ماه پیششیدا
در پارت 1130من عادت دارم بابت گناه نکرده کتک بخورم واای دختر وای تو چقد مظلوم و تنهاایی دلم کباب شد😔🥺😪😭
۱ ماه پیششیدا
در پارت 830قشنگ دلمون خنک شد جبران اون گریه و حرص هایی ک خوردیم شد 🤣🤣 مرسی از قلم زیبات واقعا لذت میبرم از خووندنش.
۱ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
خب، خداروشکر که بالاخره یه جا دلتون خنک شد😂
۱ ماه پیششیدا
در پارت 800امیدوارم از افشین و پروژه دبی و زندگیش با *** پارت بزاری مریم خانمی جان
۱ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
به حد ضرورت پرداخته شده جانم. ممنونم از حضورت🙏🌸
۱ ماه پیششیدا
در پارت 731امان از دل اون پدر😪 ک هیچی نمیتونه آرومش کنه خدا کنه هیچ پدر مادری شرمنده فرزندش نشه. بابت این پارت چقد بغض و گریه کردم.
۱ ماه پیشزهرا ,z
در پارت 684عالی من زبانم قاصر از این همه زیبایی در یه رمان و این همه قشنگ توصیف کردن و بیکران زیبا نوشتن عالی شما بانوی خوشقلم 😘 و اما برسیم به افشین بی ادب چرا این بشر اینقدر پوریه😂😂
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
بابت تمجیدتون تشکر فراوون💗💗... و در مورد بخش دوم... افشینه دیگه🙈🙈🙈برای من مثل بچهی ناخلفی میمونه که دوستش دارم اما منو شرمندهی دوستان کرده🙃🙃🌼🌼
۱ سال پیششیدا
در پارت 681منم این پسر مهربون وپرو رو دوسش دارم 🫣🤫🤣ولی ایکاش این زوج سرراه همدیگه قرار نمی گرفتند تا اینقد با لجبازی و غرور همدیگرو آزار نمیدادن ولی متاسفانه واقعیت جامعه ما اینو میگه ک اینجور ازدواجا زیاد رخ میده
۲ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
منم این بچه رو دوست دارم😅😅ولی خب دوتا آدم اشتباهی سر راه هم قرار گرفتن. ممنونم از همراهیت شیدای عزیز🌸🩵🙏
۲ ماه پیششیدا
در پارت 661واای پری واای حالم بد شد هرچقدرم هدفت درس خووندن باشه وعلاقه داری ک ادامه بدی ولی تاکجاا😡😰
۲ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
😥😥بله متأسفانه. کاش مسیر بهتری انتخاب میکرد
۲ ماه پیششیدا
در پارت 351منک اشکم در اومد بخاطر پریسان و تنهاییش 🥹یک لحظه خودمو تو حیاط فرض کردم تمام بدنم درد گرفت ایکاش افشین میگف میرم خونه دوتا پتویی چیزی میارم 🫣
۲ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
خوش آمدی به سوگند پریسان🍀ممنونم از نظراتت😊. پیامت از طریق سایت برای من اومده و نوتیفیکیشن دریافت نمیکنی اما امیدوارم به بخش نظرات سر بزنی و پیام تشکرم رو ببینی🩵🌸🙏
۲ ماه پیششیدا
در پارت 131ممنون از قلم زیبا و روونت💗 امیدوارم تا آخر ب همین زیبایی پرمحتوا باشه. بخاطر احتیاج ب پول وکار نباید الکی غرور کاذب داشته باشی وقتی هردوشون شخصا اومدن عذرخواهی کردن
۲ ماه پیشهستی
در پارت 10عالیی بود خیلی باحال بود حتما بخونید
۳ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
ممنونم هستی جان😊🍀
۲ ماه پیشفرزانه
در پارت 10عالی تازه میخوام شروع کنم
۳ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
خوش آمدی. به مهر بخونی جانم🙏🌸
۳ ماه پیشمیثم
در پارت 10عالیه عالی
۳ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
ممنونم از حضورتون🌸🙏
۳ ماه پیشنجمه
در پارت 130تا اینجای داستان خوب است
۵ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
زنده باشی نجمه جان. ممنونم از نگاهت🌸✨
۵ ماه پیشعفت
2سلام خداقوت بهتون میگم عالی دست پنجتون طلا😘😘😘😘🌹🌹🌹♥️
۵ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
سلام از بندهست عفت جان. ممنونم از نگاهت مهربانو 🌸🩵
۵ ماه پیش

زهرا z
1وایی مریم جون الان استور ی سوگند پریسان و دیدم چقدر آهنگایی که انتخاب میکنی با روح روان و حال آدم بازی می کنه و چقدر دلم برا قلمتون تنگ شده شما بینظیرین شاهکار خدا رو زمین با این قلم و شیوه نوشتاری اون بی نهایت دلم براتون تنگ شده کاش با یه داستان دیگه خوشحالم.ن کنین👌🌱🙏❤️😘💗🌺