پارت یک :

خانه‌ای خالی از انسان، بستنی کیلویی وانیلی نصف و نیمه در فریزر، چراغ روشن آشپزخانه مقابل خاموشی باقی اتاق‌ها و صد البته پنجره. پنجره برای آن‌که در مواقع الزام بتوان خود را پایین انداخت، یا نه، صرفاً از خنکای ملایم شب‌های فروردین لذت برد. تمام این‌ها، چشم‌اندازی از امیال فردی‌ام که در خانه‌های پنجاه متر به بالا محقق نمی‌شود؛ در آن صد متری‌ها نمی‌شود بی‌مقدمه از تخت پایین آمد، به کابینت تکیه داد و سیگار کشید. آن‌جا میدان کلنجار است: باید چند بار این پهلو و آن پهلو شد تا سرانجام کاشف به عمل بیاید که امشب خبری از خواب نیست و بعد کرختی اجازه دارد پتو را از روی سر بکشد و بازی شروع شود. به هر حال حالم خوب شده و این‌ها بهانه‌اند. از تکرار بیزارم، چون رفته رفته مسئله را بی‌ارزش می‌کند.
آن‌قدر تکرار می‌کنم ناخوشم و در انتظار آشفتگی می‌مانم که ناگهان دمش را روی کولش می‌گذارد و می‌رود. کافی‌ست از ژرفای وجود تمنای مرگ کنی تا کوله‌باری از جاودانگی و آرزوهای دیرینه‌ی بشر بر شانه‌ات بریزد. لیست‌ تماس‌هایم را باز کردم. یک بار نه، سه بار. تعداد دفعات اهمیتی ندارد. شک ندارم موبایلم بازی درمی‌آورد. شاید هم بدن مریض شده و درگیر آن‌اند. شاید شیر خانه خراب شده. شاید شام امشب سوخته‌ و دعوایشان شده. شاید شوالیه و زنش دعوتشان کرده‌اند و گرم بگو بخندند. چه می‌دانم، شاید شهاب سنگ افتاده روی سرشان که نگرانم نمی‌شوند. برای یک لحظه به سرم زد به بدن زنگ بزنم. ولی آمدیم و خواب بود. آن وقت هم مادر بدن با من قهر می‌کند هم پدر بدن. پیراهن هنوز هم دنبالم می‌آید‌.
از وقتی او مرده بیشتر هم می‌آید. با من دعوای خونین می‌کند، به قصد کشت می‌زند و راهش را می‌کشد و می‌رود. حتی در آن حد سخاوت ندارد که بماند، حالا که او نیست بماند. به من زل می‌زند. با من مثل قاتل‌ها رفتار می‌کند. وادارم می‌کند او را با بدن و شوالیه تصور کنم. همه‌چیز بخاطر تب است. پیراهن که می‌آید تب می‌کنم.
فصل اول
دروغ و بدن
بدن برادر موردعلاقه‌ام است. البته هنوز مرا بابت اشتباه بزرگ نبخشیده. هشت سالگی‌ام در مدرسه شنیده بودم بدن اسم نیست. بعد از ناهار این را به بدن گفتم‌ و او بلافاصله شروع کرد به چنگ زدن صورتش و جیغ کشیدن. شب که پدر بدن به خانه آمد، یک دل سیر کتکم زد. چند سال گذشت تا شوالیه برایم توضیح داد که بدن از شناسنامه‌ی یکی از بچه‌های مرده‌ی مادرش استفاده می‌کند. از آن‌جایی که نشانی از او در جایی ثبت نشده، می‌تواند هر کسی دلش می‌خواهد باشد. این یکی از عقاید شوالیه بود. آدم می‌تواند درباره‌ی هد چیزی که وجود ندارد و خلافش هم وجود ندارد دروغ بگوید.
در این صورت، دروغ توهم است و توهم‌هم یک عقیده است. عقیده به وجود چیزی که وجود ندارد. عقاید هم که قابل احترام‌اند. از پدر بدن بپرسید. خلاصه آن‌که بدن بدن بود و کسی نمی‌توانست این را زیر سوال ببرد. خانواده در طول این سال‌ها به هر فرزند به گونه‌ای متفاوت عشق می‌ورزید و این شیوه درباره‌ی بدن، نگرانی بود. از بچگی زود به زود مریض می‌شد. عجیب آن‌جا بود که زمستان‌ها با من و شوالیه نمی‌آمد برف بازی تا سرما بخورد و از پا بی‌افتد: از قبل در بستر افتاده بود. شوالیه یک بار آهسته به من گفت مریضی در خونش است. دار و ندارمان برای بدن بود.
تلویزیون و کتاب‌ها و ماشین‌های اسباب‌بازی برای بدن بود. ماهی قرمز شب عید، حتی بعد از مرگش برای بدن بود. دود مبارک اسفند برای بدن بود. صندلی خوش‌رنگ مدرسه برای بدن بود. مادر برای بدن بود و پدر هم برای بدن بود. آخرین بار که "مامان" گفتم، بدن به هم ریخت و دسته دسته موهایش را کند. مامان شد "مادر بدن" و بابا هم که هر سری من یا به ندرت شوالیه را به خاطر بدن کتک می‌زد، "پدر بدن" نام گرفت. تنها یک بار، شوالیه توانست بگوید "پدر من" و بابت احساسات فردی‌اش که به مال و اموال بدن دست درازی کرده بود، مجازات نشود.
سال دوازدهم با معدل ۱۹/۸۳ امتحاناتش را پشت سر گذاشته و شاگرد اول شده بود. در آن لحظات ملکوتی، به قدری سرافراز بودند که یادشان رفت این پدر که شوالیه تصرفش کرده برای بدن است. که معدل ۱۹/۸۳ برای بدن است. به هر صورت والدین ما برای بدن بودند و گاهی هم برای شوالیه. هر گاه قلعه‌ی جدیدی فتح می‌کرد، می‌توانست برای دقایقی پدر داشته باشد و مادر دورش بگردد. چیزی که بدن همیشه در اختیار داشت. من می‌اندیشیدم برایش دلواپس می‌شوند چون حال خوشی ندارد؛ اما این‌طور نبود. شوالیه به او می‌گفتم متکلم‌وحده.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • حنا

    0

    چه شروع جذاب و متفاوتی. نوع نگارش و جریان سیال ذهن کارو خیلی متفاوت تر کرده

    ۲ روز پیش
  • رها اصغری

    0

    خیلی شروع جذابی داشت. هم از نوع قلم، هم از سیال ذهنی که به کار بردید و هم از انتخاب منحصر به فردتون برای کاراکترها لذت بردم.

    ۳ روز پیش
  • مهسا.م

    0

    شاید بدن کلا از موقع تولد یه مشکلی چیزی داشته که اینقدر همه حواسشون بهش هست ! یه دقیقه اصلا موندم وقتی گفت بدن برادرشه ولی مامان باباشو ، پدر بدن یا مادر بدن صدا میزد🥲🙌🏻

    ۳ روز پیش
  • مهسا.م

    0

    قلم جذاب و جدیدیه ، تا به حال نخوندم و باید یکم ادامه بدم تا با لحن اخت بگیرم .. لحن روایت خیلی جالبه 🎀 موفق باشی

    ۳ روز پیش
  • Fatii

    0

    روایت جدیدیه که من خودم تا بحال شبیهش رو نخوندم و عجیبه اما خیلی هم مثل بقیه نظرات برام گنگ نبود، اگه حدسم درست باشه قابل فهمه

    ۴ روز پیش
  • ح. منتظری

    0

    شروع متفاوتی بود و در عین حال می خوای ادامه داستان رو بخونی تا بیشتر با شخصیت ها آشنا بشی

    ۴ روز پیش
  • سوگند عزیزی

    0

    این بدن چه بدنیه همه چیز رو برای خودش برداشته😒 شروع خوب و متفاوتی بود🥰

    ۴ روز پیش
  • سمانه حسینی

    1

    قلم متفاوتی داری عزیزم موفق باشی

    ۵ روز پیش
  • سادات.۸۲

    1

    مشخصه ذهن نویسنده کاملا متفاوته

    ۵ روز پیش
  • مهدیه

    0

    شروعش نوعی بود که دوست داشتم هر خط رو بخونم من معمولا وقتی توصیافت تکراری بشه و همه روی یه صحنه فوکوش کنه ازش رد میشم تا به صحنه جدید برسم اما پارت رمان اب اینجوری نبود و یه کشش خاصی داشت❤️

    ۵ روز پیش
  • مهتاب جهان‌فر

    0

    چه سبک عجیبی داره. دوست دارم بخونم ببینم قراره تا کجا پیش بره

    ۶ روز پیش
  • عاطفه‌میرزائی

    0

    قلمی سنگین داره، باید چند مرتبه بخونی تا مفهومش رو بفهمی.. یاد کتاب بوف کور افتادم که سبکی سنگین داشت.. بریم برای ادامه..

    ۶ روز پیش
  • یاسمن

    0

    الان فهمیدم چرا پارت اول گنگ هست تو ترکیبی جلو رفتی یکم از زبون راوی و شخصیت حرف زدی واسه همین خواننده حرفه ای زود متوجه عمق پارت نمیشه و اینکه مثل بقیه نویسنده ها مشخص نکردی که الان کدوم حرف می زنه برای همین حتی خود منم بار اول که خوندم هیچی نفهمیدم 😎😎😎

    ۴ ماه پیش
  • Deniz

    0

    من که هر چی میخونم نمیفهمم🙁😂

    ۴ ماه پیش
  • ویو

    2

    فکر کنم سبک مورد علاقمو توی نویسندگی پیدا کردم😭:( عالی بود

    ۵ ماه پیش
  • یاسمن

    2

    من دوبار خوندم پارت اول رو چرا هیچی نفهمیدم بدن اسم شخصیت یا یک چیز دیگه

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️