تب به قلم آیناز تابش
پارت دوم :
بدن آخ نمیگفت که مادر بگوید جانم. آخ میگفت که گفته باشد آخ. دلش خواسته بود بگوید آخ. گفته بود. اصلاً اگر هیچکس نمیگفت جانم هم به چشم نمیآمد. وقتی جیغ میکشید، موهایش را دسته دسته میکند و برآشفته و بیحال روی زمین میافتاد، مال خود خودش بود. بدن، مال بدن است. بدن ماهی قرمز شب عید بود که مرده بود. هر قدر از آب میکشیدمش بیرون، میگذاشتمش جلوی آفتاب، بادش میزدم، گریه میکردم، مسخرهاش میکردم، دور از چشم بقیه آزاراش میدادم، جلب توجه میکردم، تمام اینها کمترین دگرگونی را در او ایجاد نمیکرد. گاهی اوقات نگاهش روی صورتم میافتاد، خیره و بیتفاوت. چرا که رد نگاهش را میگرفتم و مقابل آن مینشستم. بدن، بدن قبله بود، یک جهت مردهی بیاعتنا که سر جایش ثابت مانده بود و حتی نوسانات خلقی وحشتناکش ثبات داشتند. هر چه بود، درون او بود. اصلاً انگار کل دنیا از درون بدن میجوشید. ملاحظه و اخلاق نداشت.
به محض آنکه به تخت میآمو، بالشش را که زیر پای شکستهام گذاشته بودم را برمیداشت تا سرش را روی آن بگذارد. برای خورشت کشیدن انتظار پدرش را نمیکشید که سر سفره بیاید. هر وقت هوس میکرد حرف بزند، میان کلام دیگران میدوید و حتی متقدم مشتا بود صحبت او را بشنود. رنگ صورتش همیشه به زردی میزد. قد کوتاه بود و لاغر. خاله میگفت میوهی نارس. خاله که خالهی بدن نبود. برخی روزها خودش را تنهای تنها میکرد تا بدنش را با شیشه خرده بخراشد. حتی پسرخاله قسم میخورد یک بار دیده بدن قطعهی کوچکی از گوشتش را بریده و میخورد.
شبهایی که خوابش نمیبرد، بیخیال میشد و شروع میکرد فکر و خیال کردن. بعد بدون اینکه نگاهش به من، روی تخت کناریاش بیافتد، انگار که خودش هم نداند دقیقاً دربارهی چی حرف میزند میگفت: "دلم میخواهد یکپارچه باشم." سرش را به نشانهی تایید تکان میداد و میخوابید. دم به دقیقه از مدرسه شکایتش را میآوردند؛ ولی نمیدانم چه میشد که دست آخر دلشان به حالش میسوخت و شرمنده میشدند. اصلاً اگر به زندان آلاسکا هم میبردنش، آب در دلش تکان نمیخورد؛ اما نمیبردند. شوالیه میگفت: "اگر چیزی خلاف روال عادی هم پیش برود، این روباه کوتوله نمیگذارد به چشم بیاید." من اثری از نگذاشتن در بدن نمیدیدم. به نظر نمیآمد او حوصلهی کنترل کردن ما را داشته باشد. بعد از گالیله و کوپرنیک، کی دیده خورشید کاری به زمین داشته باشد؟ او آنجاست. کار خودش را میکند.
خورشید نیست که صبحها ما را میبوسد. لبهایش را به گونهمان میچسبانیم و احساس سرخوشی میکنیم. ستارهی مردهی بیاعتنا که سر جایش ثابت مانده و ثبات دارد. داستان همهی ما هیدروژن و هلیوم است تا دنیا تمام شود. به جز مسئلهی اسمش، هیچوقت ندیدم برای چیز دیگری گریه کند. میگفت: " اینها بدیهیاتاند. بعضی چیزها واضحاند، پس چشمانت کجا رفتهاند؟" شوالیه که ازدواج کرد، مادر بدن گفت نوبت پسرش است. اشکالی ندارد. آدم فقط اول و آخرش را میبیند. به هر حال بدن خودش را اسیر اوهام آرمانی مادرش نمیکرد. دربارهی ازدواج و آینده سخنی بر لب نمیراند. زنان مختلف زندگیاش را استفاده میکرد و میانداخت آن طرف. من هر بار احساس تازهای در خود میدیدم، موقع خواب، بعد از روشن کردن آباژور کریستالی برایش تعریف میکردم. نیمنگاهی به من میانداخت و به سقف زل میزد. "تصورش کن."
"کی را؟
"همین که میگویی."
" چگونه تصورش کنم؟"
" با من، با دانیال"
جا میخوردم و در جا حالم از هر آنچه احساس میکردم به هم میخورد. درسش را نیمهتمام رها کرد. حدس میزنم سیکلش را هم نتوانست بگیرد. تنها چیزی که راجع به آن کنجکاو میشد، جنس اشیای دورش بود. چوب صنوبر، سنگ مرمر، این خز است و آن نمد. بعد میگفت: "اینها بدیهیاتاند. پس چشمهایت کجا رفتهاند؟" میگفت بدیهیات و. این بنیامین است، آن دانیال. این قرمهسبزی است، آن فسنجان. و کاش میفهمید این چیزهایی که من دوست دارم و به خاطرشان زندهام، آن چیزهایی نیستند که مال اوست.
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آلا ۸۹
0اصلا نمیفهمم چی به چیه؟ اینقدر نمیفهمم که اعصابم خرد شده ! میرم بقیه پارت ها رو بخونم ببینم چیزی میفهمم یا نه ! جلد رمانم خیلی پشم ریزونه😨
۳ روز پیشرها اصغری
0آشفتگی راوی از دست این بدن و خودخواهیهاش چقدر مشهوده.
۳ روز پیشمهسا.م
0بدن نگو بگو ***..عزیزم یه چیزی نگه دار برای بقیه..بقیه به موهاتم نیستن که .. بدن✖️گستاخ✅️ یکی دیده داشته خودشو میخورده؟(بدن✖️آدمخوار/خوناشام✅️)
۳ روز پیشFatii
0این بدنم چه آدم مزخرفیه😂 غیرقابل تحمله!
۴ روز پیشمهتاب جهان.فر
0داستان داره عجیب پیش میره و دارم تلاش می کنم با ذهن درگیر راوی ارتباط بگیرم 😁
۴ روز پیشح. منتظری
0دارم با راوی همذات پنداری می کنم با برادر عجیبی که داره😂زندگی سختی میشه😬
۴ روز پیشسوگند عزیزی
0راوی جان چه زندگی سختی داری کنار همچین داداشی.. یه شوالیه داشتی که اونم رفت پی زندگی خودش🥲
۴ روز پیشخزائی
0عجب بدنی🫡شگفت انگیزه چقد رمانت عزیزم
۵ روز پیشسمانه حسینی
1چه بدن عجیبی🤔 بریم برای ادامه
۵ روز پیشسادات.۸۲
0شوالیه کیه؟
۵ روز پیش
آیناز تابش | نویسنده رمان
داداشش
۵ روز پیشرویا یزدانپور
0فک میکنم بدن استعاره از برادرش باشه و مادر و پدر بدن، پدر و مادرین که فقط به یه بچه اهمیت میدن و بقیه رو ول میکنن.
۵ روز پیشمهدیه
0چه حس عجیبی داره هم تنفر از بدن هم دوست داشتنش و به نظر بدن ادم منطقی و خودخواهیه باید دید اصلا منظور از بدن چیه
۵ روز پیشعاطفهمیرزائی
0عجب بدن خودخواهی.. هنوز مونده به قسمتی برسم که مفهومش رو درک کنم
۶ روز پیش....
3قلمت خیلی ادبی و گیراست و همین طور موضوع، خیلی نابه.
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

حنا
0اسم شخصیت هم خیلی جالبه. آشفتگی ذهنیش شبیه بوف کور میمونه. خیلی منو برد به اون حال و هوا. آفرین واقعا