پارت دوم :

بدن آخ نمی‌گفت که مادر بگوید جانم. آخ می‌گفت که گفته باشد آخ. دلش خواسته بود بگوید آخ. گفته بود. اصلاً اگر هیچ‌کس نمی‌گفت جانم هم به چشم نمی‌آمد. وقتی جیغ می‌کشید، موهایش را دسته دسته می‌کند و برآشفته و بی‌حال روی زمین می‌افتاد، مال خود خودش بود. بدن، مال بدن است. بدن ماهی قرمز شب عید بود که مرده بود. هر قدر از آب می‌کشیدمش بیرون، می‌گذاشتمش جلوی آفتاب، بادش می‌زدم، گریه می‌کردم، مسخره‌اش می‌کردم، دور از چشم بقیه آزاراش می‌دادم، جلب توجه می‌کردم، تمام این‌ها کمترین دگرگونی را در او ایجاد نمی‌کرد. گاهی اوقات‌ نگاهش روی صورتم می‌افتاد، خیره و بی‌تفاوت. چرا که رد نگاهش را می‌گرفتم و مقابل آن می‌نشستم. بدن، بدن قبله بود، یک جهت مرده‌ی بی‌اعتنا که سر جایش ثابت مانده بود و حتی نوسانات خلقی وحشتناکش ثبات داشتند. هر چه بود، درون او بود. اصلاً انگار کل دنیا از درون بدن می‌جوشید. ملاحظه و اخلاق نداشت.
به محض آن‌که به تخت می‌آمو، بالشش را که زیر پای شکسته‌ام گذاشته بودم را برمی‌داشت تا سرش را روی آن بگذارد. برای خورشت کشیدن انتظار پدرش را نمی‌کشید که سر سفره بیاید. هر وقت هوس می‌کرد حرف بزند، میان کلام دیگران می‌دوید و حتی متقدم مشتا بود صحبت او را بشنود. رنگ صورتش همیشه به زردی می‌زد. قد کوتاه بود و لاغر. خاله‌ می‌گفت میوه‌ی نارس. خاله که خاله‌ی بدن نبود. برخی روزها خودش را تنهای تنها می‌کرد تا بدنش را با شیشه‌ خرده بخراشد. حتی پسرخاله قسم می‌خورد یک بار دیده بدن قطعه‌ی کوچکی از گوشتش را بریده و می‌خورد.
شب‌هایی که خوابش نمی‌برد، بیخیال می‌شد و شروع می‌کرد فکر و خیال کردن. بعد بدون این‌که نگاهش به من، روی تخت کناری‌اش بی‌افتد، انگار که خودش هم نداند دقیقاً درباره‌ی چی حرف می‌زند می‌گفت: "دلم می‌خواهد یک‌پارچه باشم." سرش را به نشانه‌ی تایید تکان می‌داد و می‌خوابید. دم به دقیقه از مدرسه شکایتش را می‌آوردند؛ ولی نمی‌دانم چه می‌شد که دست آخر دلشان به حالش می‌سوخت و شرمنده می‌شدند. اصلاً اگر به زندان آلاسکا هم می‌بردنش، آب در دلش تکان نمی‌خورد؛ اما نمی‌بردند. شوالیه می‌گفت: "اگر چیزی خلاف روال عادی هم پیش برود، این روباه کوتوله نمی‌گذارد به چشم بیاید." من اثری از نگذاشتن در بدن نمی‌دیدم. به نظر نمی‌آمد او حوصله‌ی کنترل کردن ما را داشته باشد. بعد از گالیله و کوپرنیک، کی دیده خورشید کاری به زمین داشته باشد؟ او آن‌جاست. کار خودش را می‌کند.
خورشید نیست که صبح‌ها ما را می‌بوسد. لب‌هایش را به گونه‌مان می‌چسبانیم و احساس سرخوشی می‌کنیم. ستاره‌ی مرده‌ی بی‌اعتنا که سر جایش ثابت مانده و ثبات دارد. داستان‌ همه‌ی ما هیدروژن و هلیوم است تا دنیا تمام شود. به جز مسئله‌ی اسمش، هیچ‌وقت ندیدم برای چیز دیگری گریه کند. می‌گفت: " این‌ها بدیهیات‌اند. بعضی چیزها واضح‌اند، پس چشمانت کجا رفته‌اند؟" شوالیه که ازدواج کرد، مادر بدن گفت نوبت پسرش است. اشکالی ندارد. آدم فقط اول و آخرش را می‌بیند. به هر حال بدن خودش را اسیر اوهام آرمانی مادرش نمی‌کرد. درباره‌ی ازدواج و آینده سخنی بر لب نمی‌راند. زنان مختلف زندگی‌اش را استفاده می‌کرد و می‌انداخت آن طرف. من هر بار احساس تازه‌ای در خود می‌دیدم، موقع خواب، بعد از روشن کردن آباژور کریستالی برایش تعریف می‌کردم. نیم‌نگاهی به من می‌انداخت و به سقف زل می‌زد. "تصورش کن."
"کی را؟
"همین که می‌گویی."
" چگونه تصورش کنم؟"
" با من، با دانیال"
جا می‌خوردم و در جا حالم از هر آنچه احساس می‌کردم به هم می‌خورد. درسش را نیمه‌تمام رها کرد. حدس می‌زنم سیکلش را هم نتوانست بگیرد. تنها چیزی که راجع به آن کنجکاو می‌شد، جنس اشیای دورش بود. چوب صنوبر، سنگ مرمر، این خز است و آن نمد. بعد می‌گفت: "این‌ها بدیهیات‌اند. پس چشم‌هایت کجا رفته‌اند؟" می‌گفت بدیهیات و. این بنیامین است، آن دانیال. این قرمه‌سبزی است، آن فسنجان. و کاش می‌فهمید این چیزهایی که من دوست دارم و به خاطرشان زنده‌ام، آن چیزهایی نیستند که مال اوست.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ....

    3

    قلمت خیلی ادبی و گیراست و همین طور موضوع، خیلی نابه.

    ۱ ماه پیش
  • مهتاب

    1

    قلمت خیلی قشنگه... متفاوت و در عین حال ادبی و قشنگ

    ۱ ماه پیش
  • ....

    1

    وای خیلی دوستش دارم

    ۲ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    4

    رمان جالب و متفاوتیه ولی فعلا به مفهوم اصلیش نرسیدم

    ۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!