دوست داشتی؟
رمان دختران بد اثر فاطمه محمدی و مینا قاسمی

رمان دختران بد

  • زبان فارسی
  • 70.3K 👁
  • 103 ❤️
  • 79 💬

خلاصه رمان عاشقانه دختران بد

سه تا دختر دبیرستانی که تو اردوی مدرسه گم میشن و اتفاقای زیادی براشون میوفته...

قسمتی از متن رمان دختران بد

********
(مینا)
امیر:صبر کن ببینم تو که اینقدر ادعات میشه ورزشکاری،تکفاندو کاری جرات داری من و بزنی؟؟اصلا این هنر رزمیت چه بدرد میخوره وقتی تو نمیتونی حتی یه پسر و بزنی هان؟؟
امیر یه جور میزنمت به خر بگی آبجی جون
امیر خندید و خیلی کشدار گفت
آبجی جووووون
ببین پسره ی شلِ چوب کبریت من اگه باهات کاری ندارم برای اینه که استخونی یه دست بهت بزنم میشکنی منم نمیخوام خاله ی بدبختم عذادار شه اگه به یه دردی میخوردی شاید
دلم میسوخت ولی بدردیم نمیخوری متاسفانه!!
امیر:آره تو حتی جرات نداری من و بزنی چرا قُمپُز در میکنی؟؟
مهسا:مینا بگیر بزن الاغ و آبروش و ببر
ول کن بابا میمیره
امیر با تمسخر گفت
اوهوع میمیره!!!
که اینطور؟؟
امیر:بله همینطور
باشه خودت خواستی
بلند شدم و با تمسخر نگام میکرد و باعث میشد بیشتر جری تر بشم بزنمش واسه همین یه دولیو چاگی زدم بهش...خیلی محکم زده بودم شکمش و داشت ترسیدم مهسا هم پرید با
تهدید و ترس به امیر گفتم
امیر فقط بشنوم اسمی ازمن آورده باشی یکی محکم تر میزنمت فهمیدی؟؟
بعد با مهسا سریع رفتیم داخل هال..که یه دفعه صدای داد امیر پیچید همه پریدن داخل اتاق منم شروع کردم به نقش بازی کردن و خودم و نگران جلوه دادم و گفتم
وای چی شده؟؟چرا ولو شدی؟؟
امیر نمیتونست حرفی بزنه فقط خیلی نامحسوس برام خط و نشون میکشید خالم یکم قربون صدقش رفت که حالم و بهم زد اه اه اه بعد من و مهسا رفتیم تو هال نشستیم و برنامه
کودک میدیدیم امیر لنگون لنگون اومد نشست تو هال و خالم رفت تا براش آب قند بیاره که گفتمت
دهن باز کردی نکردیااااا امیر!!
بیچاره لال شد!!همینجوری داشتم برنامه کودک میدیدم غرقش شده بودم اصلا کودک درونم خیلی اکتیو بود!!همینجور رو برنامه کودک تمرکز کردم که یهو یه چیزی خیلی محکم
دقققق خورد تو ملاجم سرم ترکید یه داد زدم و با عصبانیت به طرف نگاه کردم دیدم سیاوش با نیش باز نگام میکنه و دست تکون میده با حرص گفتم
مگه مریضی؟ خجالت بکش!
سیاوش:فندک بده خجالت بکشم
حرصی شدم افتضاح توپ و گرفتم پرتاب کردم طرفش که جاخالی داد و خورد به قاب مورد علاقه مادرجونم...ای دل غافل!!!یا جد سِد نسا!!!خدایا در پناه تو!!! من و سیاوش مثه ذلیل
مرده ها به مادرجونم نگاه کردیم!!سکوت خرکی ای حاکم شده بود...مادرجون یه نفسی داد بیرون و در حالی سعی میکرد خودش و خونسرد جلوه بده گفت
مینا و سیاوش بیرون من تا ساعت9شما رو اینجا نباید ببینم
بی سر و صدا داشتیم میرفتیم که مادرجون اومد سمتون و گفت
سیاوش سوییچ و پول...مینا تو هم پولت و رد کن بیاد هیچی نباید داشته باشین ایندفعه تنبیه بشین تا دیگه مثه سگ و گربه نپرین بهم سریع
وسیله هامون و خیلی مظلوم دادیم به مادرجون و مثه بچه آدم رفتیم بیرون تو خیابون داشتیم چرخ میزدیم که گفتم
ایندفعه نوبت تو بود انداختمون بیرونااا!!
سیاوش:خوب حالا که طوری نشده!!باهم میریم خوش میگذرونیم!!
باهوش پولمون و گرفت سوییچ ماشینم که گرفت خوش گذرونی دیگه کجا بود دلت خوشه؟؟
سیاوش با شیطنت گفت
تو کاریت نباشه فقط بیا!
یکم مسافتی طی کردیم که یه بچه حدودا2ساله رو بیرون دیدیم سیاوش لبخند خبیثی زد و رفت طرفش منم با تعجب همراهش میرفتم خم شد طرف بچه و گفت
سلام عمو خوبی؟؟
بچه:سلام عمو مرسی
سیاوش:وای وای وای عجب خانم خوشگلی!! اینم یه هدیه برای یه خانم کوچولوعه خوشگل!!
و یه آدامس اکالیپتوس داد بهش بچه هم با ذوق برداشت رو کردم بهش و گفتم
احمق چیکار کردی الان خفه میشه میمیره!!
سیاوش:هیچیش نمیشه!!بند کفشت و محکم کن و بدو فقط
چرا؟؟
بچه زد زیر گریه سیاوش هم دوید و گفت
واسه اینکه کتک نخوری
سریع دویدم خودم و کشتم تا بهش برسم آخر سر کوچه عمه رعنا وایستادیم یه نفسی تازه کردیم که گفت
گرسنته؟؟
اوهوم...حیف شد پولی نداریم
سیاوش با شیطنت گفت
ای جانم عمه ی عزیزم داره کجا میره!؟؟؟
بعد سریع رفت طرف خونه عمه رعنا اینا منم همراش رفتم به عمه رسیدیم سلام احوال پرسی کردیم که سیاوش با مظلومیت گفت
عمه جون مامان اینا از صبح نیستن منم از شناسم پولم و جا گذاشتم ماشینمم دسته داداش سیامکه من و این طفل مظلومم خیلی گرسنمونه
عمه رعنا یکی زد به صورتش و گفت
الهی من بمیرم برای برادرزاده هام بیایین داخل براتون یه چیزی بیارم بخورین
سیاوش:نه مرسی همینجا منتظر میمونیم باید زود بریم


بیشتر بخوانید
نظرات رمان دختران بد
  • نرگس

    0

    خیلی قشنگ بود من دوستش داشتم

    ۲ ماه پیش
  • مهرانام

    0

    عععااااالللللییی خیلی خوب بود فقط اسم خودش مینا بود اجی کوچیکش فاطمه زهرا🤦 ♀️

    ۳ ماه پیش
  • Narges

    48

    خیلی جالبه که پسرای توی رمانا که اصلا اهل سیگار و دود و دم نیستن همیشه موقع ناراحتی یا به قول خودشون داغون بودنشون یه سیگار و فندک تو جیبشون هست😂

    ۴ سال پیش
  • گلی

    8

    دقیقاااا🤣🤣

    ۴ سال پیش
  • گلی

    2

    اره والا 🤣

    ۲ سال پیش
  • مهرانا

    0

    واییییییی دقت نکرده بودم🤣

    ۳ ماه پیش
  • بهار

    2

    رمان فوق العادا چرت و پرتی بود

    ۲ سال پیش
  • ♡یسنا☆

    1

    به نظرم رمانش واقعی بود و خیلی عالی بود

    ۳ سال پیش
  • رها

    0

    به عرضتون برسونم که یکم زیادی تخیلی بودفک کنم یک سوم رمانم آهنگ بود درکل مثل اینکه نویسنده یکم زیادی عشق آهنگ بود ولی درکل باحال بود به قول مینا کلفت بود دستت طلااشرمنده طلازیادی گرونه همون بلا

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    سلام لطفا رومان دخترحاج اقا روبزارید

    ۲ سال پیش
  • هستی

    0

    بد نبود آخرش میتونست بهتر باشه ولی به هر حال از خوندنش لذت بردم خیلی ممنون.

    ۲ سال پیش
  • یلدا

    1

    یکم تخیلی بود اما متفاوت و زیبابود

    ۲ سال پیش
  • گلی

    0

    چطور میتونم اینجا ثبت نام کنم

    ۲ سال پیش
  • گلی

    1

    میخوام رمان شوهر غیرتی من رو بزارن ممنون میشم

    ۲ سال پیش
  • گلی

    2

    سلام واقعا جلد دوم هم داره من که خیلی خوشم اومد ممنون از سازندش 🥰

    ۲ سال پیش
  • گلی

    2

    سلام من تازه میخوام بخونم

    ۳ سال پیش
  • ایدین

    3

    واقعا معلومه که یه آدم کم سن نوشته یا خیلی سطحی فکر میکنه خب چه کاری بود اون کارا رو بکنن میرفتن پیش پلیس یا تماس میگرفتن که به سیم کارتم نیاز نداره که ما از اتوبوس مدرسمون جا موندیم ولی در کل ممنون

    ۳ سال پیش
  • تابان

    2

    رمان عالی بود یکمم ترسناک بود کلا داستانش متفاوت و جالب بود اما خیلی از جاهاش اصلا قابل باور نبود میتونست بهترم تموم بشه ولی در کل خیلی خوب بود دست سازندش درد نکنه

    ۳ سال پیش
  • پرستو

    2

    فوق العاده بود واقعا حال کردم دست نویسنده درد نکنه♥♥♥♥♥♥♥

    ۳ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!