پارت صد و سی و سوم :

ابراهیم تکیه‌اش را از پشتی مبل گرفت و دستی به ریش‌های خاکستریش کشید. نگاهش را بین خزال و آراس گرداند.
- چرا باید ندید بگیرید؟
آراس هم مانند او تکیه‌اش را از مبل گرفت. انگشت‌هایش را توی هم قفل کرد و با چشم‌هایی جدی و اخم‌هایی در هم، شمرده شمرده گفت: چون ما دختری نداریم که به شما بدیم!
ابراهیم عقب رفت و خندید. قبل‌تر با بوران توافق کرده بود که او اصلا صحبت نکند و اجازه دهد خودش ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت دلنیا در رمان شروانو (شَروانو) دلنیا
تصویر شخصیت آراس در رمان شروانو (شَروانو) آراس
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    عجب نامردنداینها🙏

    ۷ ماه پیش
  • آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان

    دقیقاا🫠

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️