پارت صد و سی و چهارم :
هنوز هم هر دو با پررویی نشسته بودند و آراس وقتی دوباره به در اشاره کرد، بلند شدند.
ابراهیم بلند شد و روبهروی آراس ایستاد. اثری از لبخند و خندههای قبل روی لبهایش نبود. با چشمهایی که از نفرت و خشم سیاه شده بود، انتهای تسبیحش را روی سینه آراس کوبید.
- آراس، یا توافق میکنیم یا آخرِ این دشمنی، با خون تموم میشه!
خزال مشتش را روی دسته مبل کوبید و با خشمی که از ابتدا توی وجودش جمØ
لطفا صبر کنید...

مسیحا
1من خرید زدم این رمان رو چون فکرکردم تموم شده نوشته بود تمام شده 🥺