پارت صد و بیست و چهارم :
شیرینی را کناری گذاشت؛ حرفهای مادرش هم منطقی به نظر میرسید اما باز هم دلش راضی نمیشد.
نیم نگاهی سمت مادرش انداخت.
- یعنی هیچ آشنا و رفیقی نداری؟
ژاکاو قاطع نه گفت.
دلنیا با بیچارگی نالید: بهشون پولم بدیم باز میگن؟
ژاکاو نگاه چپکی حوالهاش کرد و یک قاچ از خربزه را مقابل دلنیا گذاشت.
- دیگه جوابتو دادم گفتم، بسه، برو به خان بگو خودش بهترین آدمو میاره معاینهت کنه.
لطفا صبر کنید...

اسرا
1همه باهم بهترایینطوراتفاقات پشت سرهم می خونیم🙏💋