پارت صد و بیست و سوم :
حرفهای دلنیا که تمام شد، با ذوق و شوق یکی توی شانه دلنیا زد و بلند خندید.
- دختر حاملهای دیگه، حاملهای!
باز هم با ذوق و شوق خندید و ادامه داد: پسر خان و حاملهای الان!
دلنیا نگاه عجیبی به شکمش انداخت و حس عجیبی توی وجودش پیچید. حسی خوب از آن که بچه آراس را حامله باشد و در کنارش ترس از اتفاقات بد!
هیچ از اضطرابش کم نشده بود و هنوز هم دلش میخواست وقتی خبر را به خزال و آراس میâ€
لطفا صبر کنید...

اسرا
1صبرمیکردی بیشتروقت بگذره الان مادرت بالای ابرهارفته😁🙏