پارت صد و بیست و دوم :
ژاکاو ابرویی بالا انداخت.
- نه! اول بگو چی شده که اول صبحی اومدی اینجا بعد بیا تو.
دلنیا معترض گفت: یعنی چی خونه بابامم حق ندارم بیام؟
ژاکاو اخمی کرد.
- هر روز هر روز نه! تو دیگه شوهر کردی. اونم دیگه وقتی عروس خانی که هیچ!
دلنیا کلافه فشار دیگری به در وارد کرد.
- مامان بذار بیام تو میگم بهت دیگه چیکارت دارم، تو کوچه که نمیشه گفت.
با این حرف دلنیا، ژاکاو بیشتر مضطرب شد. Ø

لطفا صبر کنید...

م
1واقعا مادرا اکثرا همینن،تا دختر مجرده میگن هیچکس تورو نمی خواد،وقتیم متاهل شد هر کاری کنی میگن پست میارن 🤭