پارت صد و بیست و یک :
میدانست که منتظر خبر حاملگی دلنیا بود و اگر یک درصد هم اشتباهی رخ میداد و میگفتند حامله نیست، قطعا آنقدری تیکه میانداخت و با حرفهایش نیش میزد که دوباره بینشان دعوا میفتاد.
به در رسید و خواست بازش کند که یادش افتاد آراس توی عمارت نبود و صبح با عجله رفته بود.
کسی هم نبود تا او را به خانهشان ببرد.
به خزال هم اگر میگفت قطعا مخالفت میکرد و هزار و یک حرف میشنید که هر ر
لطفا صبر کنید...

اسرا
1وای دربازکن عجب مادری هست ترسیددخترش فرارکرده یاچی🤔🙏