شیفته ی او به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و ششم :
با آرمین از پله ها بالا رفتیم و به محض رسیدن به آخرین پله،نشستم رو پله،
آرمین که تعجب کرده بود،دستی دور دهنش کشید:
_چیشد رها چرا اینجا نشستی پاشو بریم داخل اتاق!
_همونطور که با دمپایی هام روی پله بازی میکردم لب زدم:
_خودتم میدونی آرمین این کار اصلا شدنی نیست،خودت میدونی من به تو علاقه ای ندارم،بی خود خودت رو به در و دیوار نزن،
کلافه به نرده های راه پله تکیه داد:
_رها
لطفا صبر کنید...
