شیفته ی او به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و هشتم :
لبخند ملیحی به روی بابا زدم
_حوصله نداشتم عوضش میتونیم امشب رو کنار هم پدر دختری خوش بگذرونیم!!
به زمین خیره شدم و یه آن لب زدم:
_راستی بابا خبری از عمو سعید نشد دیگه
بابا که کنترل تلوزیون دستش بود رو روی کاناپه گزاشت:
_سعید مرد بی غیرتی نیست رها
معلوم نیست از اون شب به بعد با آرمین چیکار کرده،اما احساس میکنم اون شب من یکم تند رفتم و نباید بیرونشون میکردم،و بدون معطلی اد
لطفا صبر کنید...
