پارت بیست و هشتم :

لبخند ملیحی به روی بابا زدم
_حوصله نداشتم عوضش میتونیم امشب رو کنار هم پدر دختری خوش بگذرونیم!!
به زمین خیره شدم و یه آن لب زدم:
_راستی بابا خبری از عمو سعید نشد دیگه
بابا که کنترل تلوزیون دستش بود رو روی کاناپه گزاشت:
_سعید مرد بی غیرتی نیست رها
معلوم نیست از اون شب به بعد با آرمین چیکار کرده،اما احساس میکنم اون شب من یکم تند رفتم و نباید بیرونشون میکردم،و بدون معطلی اد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️