شیفته ی او به قلم زهرا خزائی
پارت سی و هشتم :
صدای نفرت انگیزش رو شنیدم:
_اول اینکه به پلیس چیزی نمیگی دوم همین حالا به پویان زنگ میزنی و میگی دادگاه فردا رو به هم بزنه،ازش میخوای پا توی دادگاه نزاره،...
و ادامه داد:.
_بهش بگو که دوستش نداری و از زندگیت بره بیرون.،
وبدون مکث صداش شنیده شد:
امیدوارم عاقلانه عمل کنی،و پیش پلیس هم نری که این دفعه یه نفر دیگه مورد هدف...
_ساکت شو..
میلرزیدم...پاهام میلرزید...دستم میلرزید.
لطفا صبر کنید...
