شیفته ی او به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و نهم :
_اما قبلش،باید به بابا در این مورد این قضیه توضیح بدم و با اجازه ی بابا بیام شرکت!
نفسی عمیقی پشت تلفن کشید:
_خیلی خب ،پس من تا دو ساعت دیگه اونجام،تو این مدت وقت داری که بابات رو راضی کنی و با گفتن خداحافظ به تماس پایان داد..
گوشیم رو روی تخت پرت کردم با همون ظاهر شلخته هب سمت اتاق بابا راه افتادم،
با زدن چند ضربه به در منتظر بودم که جواب بده اما صدای نشنیدم:
_بابا،رهام میشه
لطفا صبر کنید...
