پارت بیست و نهم :

_اما قبلش،باید به بابا در این مورد این قضیه توضیح بدم و با اجازه ی بابا بیام شرکت!
نفسی عمیقی پشت تلفن کشید:
_خیلی خب ،پس من تا دو ساعت دیگه اونجام،تو این مدت وقت داری که بابات رو راضی کنی و با گفتن خداحافظ به تماس پایان داد..
گوشیم رو روی تخت پرت کردم با همون ظاهر شلخته هب سمت اتاق بابا راه افتادم،
با زدن چند ضربه به در منتظر بودم که جواب بده اما صدای نشنیدم:
_بابا،رهام میشه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️