شیفته ی او به قلم زهرا خزائی
پارت سی و یک :
تا اردلان توجهش جلب نشده بود گوشی رو کنار گزاشتم و رو به اردلان کردم:
_واسه چی اینو میپرسی؟اینطور که معلومه بابا همه چیزو گفته،دیگه نیاز نیست من چیزی بگم!
از جای که روی تخت نشسته بود یکم جا به جا شد و خودش رو بهم نزدیک تر کرد!
_میدونم که دوسش داری،اما باید شرایط رو در نظر بگیری،پویان الان یه مرد متاهله،شوهر عقدیه دختر بهرامیه،تو چطور به خودت اجازه دادی بهش دل ببندی،
پوووف صدا
لطفا صبر کنید...
