شیفته ی او به قلم زهرا خزائی
پارت سی :
با سیلی که بابای رها تو صورتم خابوند،برق از سرم پرید،دلیل این کارش رو خوب میدونستم اون دلیل چیزی نبود جز ساتین!
دستم روی روی صورتم قرار دادم:
_چیکار میکنید آقای بیات؟
_ساکت شو،هیچ وقت فکر نمیکردم پسر احمدی بخاد از ناموسم سوعه استفاده کنه!
دستم رو از روی صورتم برداشتم:
_شما دارید اشتباه میکنید آقای بیات،من فقط...
_تو چی ؟؟
منتظر پاسخی ازم بود، که سکوت رو ترجیح دادم<
لطفا صبر کنید...
