پارت سی :

با سیلی که بابای رها تو صورتم خابوند،برق از سرم پرید،دلیل این کارش رو خوب میدونستم اون دلیل چیزی نبود جز ساتین!
دستم روی روی صورتم قرار دادم:
_چیکار میکنید آقای بیات؟
_ساکت شو،هیچ وقت فکر نمیکردم پسر احمدی بخاد از ناموسم سوعه استفاده کنه!
دستم رو از روی صورتم برداشتم:
_شما دارید اشتباه میکنید آقای بیات،من فقط...
_تو چی ؟؟
منتظر پاسخی ازم بود، که سکوت رو ترجیح دادم<

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️