شیفته ی او به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و یک :
به سمتم اومد و چند قدم نزدیکم شد و گفت:
_قبل از اینکه بری و باهاش عقد کنی باید فکر این روزا رو هم میکردی...
انگار حاله ای از اشک داخل چشماش بود نمیدونم چرا ،اما چشمای به رنگ دریاش که نور های تیر برق بهش خورده بود برق میزدن ،انگار اشکی بود اما به رو نمیاورد...
_معلوم نیست امشب چی در انتظارم باشه!
کلافه دستی بین ته ریشم کشیدم و گفتم:
_ببین رها تو اصلا نگران نباش من درستش میکنم تو ف
لطفا صبر کنید...
