پارت بیست و یک :

به سمتم اومد و چند قدم نزدیکم شد و گفت:
_قبل از اینکه بری و باهاش عقد کنی باید فکر این روزا رو هم میکردی...
انگار حاله ای از اشک داخل چشماش بود نمیدونم چرا ،اما چشمای به رنگ دریاش که نور های تیر برق بهش خورده بود برق میزدن ،انگار اشکی بود اما به رو نمیاورد...
_معلوم نیست امشب چی در انتظارم باشه!
کلافه دستی بین ته ریشم کشیدم و گفتم:
_ببین رها تو اصلا نگران نباش من درستش میکنم تو ف

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️