شیفته ی او به قلم زهرا خزائی
پارت سی و چهارم :
ماشین رو کنار بقیه ی ماشین ها پارک کردم و از ماشین پیاده شدم و قفل مرکزی رو زدم...
با سر دور و اطرافم رو نگاه میکردم،با دیدن پویان که به پورشه ی مشکی رنگش تکیه داده بود و عینک آفتابیش جلو چشمش بود،مسیرم رو به سمتش کج کردم..
_سلام ،من اومدم
با دیدنم سریع تکیش رو از ماشین برداشت و بلافاصله عینکش رو روی موهاش قرار داد:
_سلام رها خوبی!
_سلام مچکرم
کاری باهام داشتی که از نرگس خو
لطفا صبر کنید...
