شکار او به قلم حدیث افشارمهر
پارت صد و هشتم :
و انگشت اشاره اش را به چپ و راست تکان داد. دستمالی از جیبش در آورد به سمت الیسا رفت و خون خشک شده ی روی لبش را پاک کرد.
دلش می خواست زنیکه ی ایکبیری که روی الیسا دست بلند کرد را از وسط دو نصف می کرد اما حیف که این بار واقعا دست و بالش بسته بود و مقصر اصلی این حادثه ی برنامه ریزی شده فقط و فقط الیسا بود.
با لحن آرام و سنگینی گفت:
-شیرین کاری می کنی اِلا، کارایی می کنی که هیچ وقت ازت سر
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
معصومه
3هر چقدر جلو تر میرم عالی تر میشه ممنون نویسنده عزیز ✨💖
۱ سال پیشماهی
3وای اون مرتیکه رو فریسام فرستاده نههه بدبخت شدیم حدیث این کارو با ما نکننن
۲ سال پیشهستی
5وای نکنه این پسره رو فرید و سام فرستادن؟؟؟😱😱😱😱😧😧
۲ سال پیشF
1عالی بود
۲ سال پیشm.م
4الیسا بس کن😑بذار یکم ارامش داشته باشیم
۲ سال پیشساناز
1🧡🤎💛❤️💜💙🩵🩶🤍💚
۲ سال پیشفاطمه ❤️
4چرا الیسا آدم نمیشه 😭من همش استرس کارهاشو دارم که یه گندی میزنه، هانتر باید جمعش کنه💜💜
۲ سال پیشعاطفه
3حدیث ،الیسا رنگش مثل گچ سفید حالش بد چطور یک پسر بهش پیشنهاد پارتی در ویلا رو میده ؟! مگه اینکه نقشه ای در راه است
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
مگه به رنگو لعابه؟🗿
۲ سال پیشمونا
3خدایا منو بکش از دست این الیسای روانی نه به اون که زدی شیشه ماشین مردومو شکوندی نه به اینکه الانم چرت و پرت میگی فک کنم اثرات تب شدیده 😂😂😂😂😂😂😂😂
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
😎😂الیسا عالیه
۲ سال پیش??
2عالی
۲ سال پیشآیلین
9الیسا داری بازی کثیفی رو شروع میکنی آرن زندت نمیذاره 😂🤣
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
🤣دقیقاا
۲ سال پیشنسترن
3جالب بود جالب تر شد💜
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
عه مرسی
۲ سال پیشکُلثوم
3الیسا بازشروع کردی
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
😔😔😔😔
۲ سال پیشفاطمه
7آلیسا بس کن آتیش نسوزون😑هانتر مارو عصبی نکن بخدا کراشیم روش رحم کن بع بچع
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
😂😂💗هانتر کراش ابدی
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مادمازل
2چطور متوجه کاپشن آرن نشد 😓 بوی عطرش و حس نکرد؟🙁 این روش که با یه پسر دیگه حسودی پسری و در بیاری درست نیست ولی حال میده 😅😂 شما فکر کن سرما خوردی تب داری بعد میری پارتی که شازده رو بچزونی آخ الا 😂