شکار او به قلم حدیث افشارمهر
پارت صد و هفتم :
و در را بستم و قفلش کردم تا پشت سرم نیاید. چکش را روی شانه ام آویزان کردم و به سمت خیابان قدم برداشتم.
اولین ماشینی که توی کوچه دیدم نظرم را جلب کرد به سمتش رفتم و با ضربه ای محکم شیشه اش را پایین ریختم.
صدای آژیر ماشین توی کوچه ی خلوت و ساکت بلند شد. چراغ های خانه ی رو به رویی با سرعت روشن شد و زنی با پیژامه و چهره ای ترسیده بیرون پرید.
با دیدن منی که کنار شیرین کاری ام ایستاده بو
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
مادمازل
2کاش میتونستم بغلت کنم تا بتونی توی جای گرم اصلیت بخوابی 😎 🥰 🥲 ❤️ 💔 واقعا بار آخر همه باشه که با همسر آقای هانتر بد حرف میزنن😎 😅
۶ ماه پیشسودابه
4هانتر بسه دگه برو پسر خوب اینقدر انتظار و شکنجه بس نیس؟
۲ سال پیشFOZOL
6خب انگار خدا خوب در و تخته رو باهم جور کرده مشت تیمارستانی😂
۲ سال پیشثریا
0😂👍
۲ سال پیشباران
6وای هانتربروجلودیگه کشتی الیسای بدبخت
۲ سال پیشمونا
2یعنی عاشقتم حدیث ، یه آهنگ کلاسیک هم میزاشتی خیلی خفت میشد الیسا واقا خوابش سنگینه 😂 همسر مردم 😂😂😂 هانتر خیلی خوبههههه
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
😂❤️
۲ سال پیشلیلی
2ماشالا هانتر ادامه بده😂👏🏻❤
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
🤣🤣🤣
۲ سال پیشنسترن
1خیلی عالی بود عزیزم😘
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
ماچ
۲ سال پیشAa
2👏🙏💐
۲ سال پیشساناز
1💚🤍❤️💙🩵🩶💛🤎🧡💜
۲ سال پیشصحرا
3عزیزم چقد این دوتا بهم میان،فقط امیدوارم هانتر از نکشتن اون دوتا افریت پشیمون نشه
۲ سال پیشمبینا
1عالی بود😂❤️
۲ سال پیشعاطفه
4خواب الیسا خیلی سنگینه خداییش.. آرن همسر مردم رو خوب اومدی.. حدیث جون ممنون رمانت همیشه عالیه و جذاب ممنون که پارتها رو هرروز کردی
۲ سال پیشفیونا
2ای جان! همسر مردم...😂❤️
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Rosa
1همسر مردم وای✨✨✨✨✨✨✨