شکار او به قلم حدیث افشارمهر
پارت صد و یازده :
و دوباره از دیوار جدایش کرد و محکم تر کوبیدش. از شوک دستم را جلوی دهانم گرفتم دست و پایم را بدجور گم کردم.
گند زده بودم، می خواستم با این کار از لانه اش بیرونش بکشم اما به عواقبش فکر نکرده بودم.
از طرفی سست شده بودم مغزم قفل کرده بود نمی دانستم چه غلطی کنم تا این گندی که زدم را جمع کنم.
دستش را دور فکش انداخت جوری فشار داد که صورت محمد سرخ شد و صدای شکستن استخوانش توی گوشم پیچید Ø
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
مادمازل
2برگشتم ولی الیسای واقعی هیچ وقت برنگشت 💔 تیدا مثلا قرار بود یک ساعت بعد خبر بگیره! راحت خوابیده😂 آرن چطور با خیال راحت فریسام و ول کرد و دیگه پیگیرشون نشد به این فکر نکرد انتقام بگیرن؟🤦🏻 ♀️ اونا برای نور متاسف نشدن واقعا فکر میکرد میترسن یا چی؟ وای آرن و بزارن جلوی نور خورشید چی 🙁 💔
۶ ماه پیشهانترزوایف
1داداش تروخدا هواستو جمع کن حالا که انقد دشمن تراشی کردی پاشدی رفتی خونه معمولی اخه؟؟؟
۷ ماه پیشمهلا
1انسان از جایی به نام قلب ضربه می خورد، زخمی که از احساس می خوری فلجت می کنه...این متن و ادامه اش خیلی خوب بود
۸ ماه پیش...
2آرن اصن خبر داره فریسام زندن؟
۹ ماه پیشماهی
6خب اگه ارن خودش گذاشته اونا زنده بمونن پس چرا هواسش بهشون نیست یا خبر نداره که زندن وای دارم دیوونه میشم از ادامه رمان میترسم هوفف
۲ سال پیشFOZOL
3اعتراف میکنم که فکر میکردم خفتش میکنه ولی رید 😂😞
۲ سال پیشRoya
1عالی یعنی هم این رمانت هم اون یکی عالین انگار از اول نویسنده به دنیا اومدی👏❤
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
😍🤍ای جانمم
۲ سال پیشالای
1هیجاااااان. انگیز
۲ سال پیش??
0عالی بود
۲ سال پیشساناز
0💛🧡🤎💚🩶🤍❤️💜💙🩵
۲ سال پیشAa
1ممنون عالی بود قلمت پر تکرار👏🙏🌹
۲ سال پیشلیلی
2واییی حدیث معلومه که موافقیم عزیزم😍🔥زودتر شروع کن پارتگذاری این جیگرووو❤ ممنونم✨
۲ سال پیشستایش
2با این قلمی که ازتون دیدم باید بشینم تک به تکشونو بخونم 😂❤ خسته نباشید واقعا عزیزم
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
مااااااچ به تو 🥺♥️باعث افتخارمه
۲ سال پیشنسترن
1بیچاره هر دوشون😔
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Rosa
1بدبختی شروع شدددد من که میدونم قراره الیسا رو اذیت کنن