پارت پنجاه و سوم :

- همینطوری، بالاخره باید درموردش بدونیم دیگه... مثلا فامیلیش چیه؟ چند سالشه؟ پدرومادرش کجان؟ اصلا زنده‌ن یا نه؟ با کی زندگی میکنه؟ کجا زندگی میکنه؟ تحصیلاتش چیه؟ شغلش...
تپش با خنده‌ای ریز میان حرفش پرید:
- وایسا بابا جنگه مگه؟ من یادم نموند اصلا؛ دونه دونه بپرس جواب میدم.
برخلاف او با جدیتی که از نگرانی‌اش می‌آمد، زمزمه کرد:
- هرکدومو یادت موند بگو، بقیه‌شو باز میپرسم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

میخوای سهمی داشته باشی؟

سلام عزیزم. من ملیکا کمانی نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارت‌هاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمان‌های كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    در یک کلام عالی عالی ممنون از رمان خوبت ملیکا جون خدا قوت عزیزم قلم زیبات مانا🙏❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️