شدو به قلم ملیکا کمانی
پارت چهل و چهارم :
- خیلی خب؛ خانم خوانساری، اگر حالتون خوبه و شرایطش رو دارید؛ لطفا از دخترتون بهمون بگید... آخرین بار کی با سودا صحبت کردید؟
با آمدن نام «سودا» باز گونهاش خیس شد و زن به ضرب و زور با صدایی گرفته نجوا کرد:
- هفت روز پیش، همین موقعها... عصر بود... الهی بمیرم مادر بچهم چقدر خوشحال بود... چه میدونست چند ساعت بعدش قراره ...
هقهق امانش نداد و کیارزم به وضوح فهمید که در چه بازجویی سختی قر
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟
سلام عزیزم. من ملیکا کمانی نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارتهاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمانهای كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.
لطفا صبر کنید...

الناز 27
1پدر مادرا اگه بدونن چقد بچه هاشونو نمیشناسن دققق میکنن😔😔😔