پارت هفتاد و یک :

نمی‌دانم چه شد به او شک کردم و اخم کردم و گفتم: سهیل، خودتی؟

به نظرم آمد برق درون چشمان سهیل قطع و وصل شد و نیشش گشاد شد و چشمانش خیلی بازتر گردید و گفت: پس فکر کردی کیه تاتی؟
خندیدم ولی مصنوعی. شاید من هم از بس با او سر و کله زدم دارم دچار توهم می‌شوم. سهیل بدون تعارف دراز کشید و سرش را روی پایم گذاشت: خوابم میاد. آخیش. سر و صدا نکنی می‌خوام بخوابم.

سهیل چشمانش را بست. ساعت ن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!