شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت هفتاد و یک :
نمیدانم چه شد به او شک کردم و اخم کردم و گفتم: سهیل، خودتی؟
به نظرم آمد برق درون چشمان سهیل قطع و وصل شد و نیشش گشاد شد و چشمانش خیلی بازتر گردید و گفت: پس فکر کردی کیه تاتی؟
خندیدم ولی مصنوعی. شاید من هم از بس با او سر و کله زدم دارم دچار توهم میشوم. سهیل بدون تعارف دراز کشید و سرش را روی پایم گذاشت: خوابم میاد. آخیش. سر و صدا نکنی میخوام بخوابم.
سهیل چشمانش را بست. ساعت ن
لطفا صبر کنید...
