پارت هفتاد و دوم :

پرده را ول کردم تا بروم به کارهایم برسم. چند دقیقه نگذشته بود که تلفنم زنگ خورد. جواب دادم: سلام. خسته نباشی.
یاسر که می‌دانست همه چیز را شنیده‌ام بی مقدمه گفت: سلام. نمی‌دونم لجبازیش به کی رفته.

می‌فهمیدم طفلکِ من خسته است و هیچ حوصله ی بحث و ارشاد ندارد. ببین چه قدر به او فشار آمده که به من زنگ زده خسته و کوفته درد دل کند. کاش اینجا بود و کاش می‌توانستم بغلش کنم و خودم خستگی‌ها

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فریده

    0

    سودا انقدر از این سوتیها میده تا بالاخره یاسر یادش بیاد واقعا چی شده

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    بخدااا🤣🤣

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    دلم برای یاسر تنگ شده بود... بیواره یاسر چه خواهر و خانواده ای داره.... باز خوبه سودا اومد کمکش

    ۲ ماه پیش
کپی شد!