شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت شصت و دوم :
زودتر از او پیشدستی کردم و گفتم: تو از کی فهمیدی؟
سامیار لبخند زد: دکترشو دیدی؟
ـ آره.
ـ من تقریباً سه سال بعد بیماریش فهمیدم.
نگاه کرد به سهیل و ادامه داد:
ـ اون موقع من نوزده سالم بود؛ یاسر بیست و سه سالش. من برای اولین بار اومدم اینجا رخش سیاه عضو باشگاه اتومبیلرانی بشم یاسرو دیدم. فرداش بنا به دلایلی گذرم افتاد به روستاشون. وقتی رفتم اون جا دیدمش. با یه تیپ کاملاً م
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آرزو مهاجر | نویسنده رمان
از این بدترم میکنههه
۲ ماه پیشبهار
1چقدر از این رکسانای بدجنس بدم میاد😒😒 مثلا چرا به سهیل نگفت حسابشو برسه؟ از سودا حرصم گرفتتتتتتتتت
۲ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
رکسانا ته حسوووداست
۲ ماه پیشبهار
0دقیقااااا... دختره ی پررو خب وقتی میبینی ده ساله یاسر نگرفتت پس یعنی نمیخوادت دیگه😑 عه عه عه هی سودا رو حرص میده... دلم میخواد بزنم تو سر سهیل با رکسان گفتنش😑😑
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Anna
0بگیری این رکسانا رو از وسط نصف کنیا مگه میشه آدم انقدر رو مخ باشه وای