شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت هفتاد و ششم :
غیر از دفعه ی قبلی که برای فضولی پا به این جا گذاشتم و به راز یاسر پی بردم، این اولین باری بود که پا به قلمرو کوچک او میگذاشتم. یاسر کمکهای اولیه ی خودشان را آورد. آن را روی موکت گذاشت تا پانسمان اصولی انجام دهد. در را باز گذاشت تا هوا جریان پیدا کند و برایم پنکه زمینی را روشن کرد. یکی از بازوها و ران راستم خیلی خراشیده بود. بقیه در حد چسب زخم بودند. یاسر پنبه را از داخل به بیرون روی زخم با
لطفا صبر کنید...
