شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت هفتاد و پنجم :
این بار لگدِ مرد کارساز شد و در طاق به طاق از هم گشوده و به دیوار برخورد کرد. پیفپاف را با تمام قدرت فشار دادم و صدای نعره ی مرد بالا رفت و با دست جلوی صورتش را باد زد. انگشتم را از روی دکمه بر نمیداشتم. دلم میخواست در قوطی را باز کنم و کل محتویات را توی صورتش بپاشم. فریاد یاسر از دور آمد: سُودا؟ ساره؟
غریبه تا این را شنید از روی سکو به طرف دیوار دوید و تیغه ی دیوار را گرفت و مثل قرق

لطفا صبر کنید...

عقیله
2چقد آخه این پسر کراشه😭😭😭😭