پارت شصت و هفتم :

باشگاه پویا وحدتی خیلی از رخش سیاه دور نبود. اما هیچ مثل آن جا دوستانه نبود. به محض دیده شدن نیسان جی‌تی‌آر سیاه سهیل، همه ی نگاه‌ها مثل مگس‌های دور مهتابی، به طرف ما کشیده شد. سهیل نیسان سیاهش را پارک کرد و هردو پیاده شدیم.

من گفتم: باشگاه این‌ها مثل باشگاه شما خفن نیست. از باشگاه شما کوچیکترم هست.

نه فقط کوچکتر بود، که به نظرم فضای آن هم خصمانه‌تر بود. اسم باشگاهِ وحدتی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فریده

    0

    نکنه دخترش رو بده بره تو این مسابقه؟

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    یه درصد فکر کن بدهههه جونش به دخترش بنده😈

    ۲ ماه پیش
  • نری

    0

    پارت هیجانی بودی چه شود پارت بعدی 🤩😁انشالله که خیر وگرنه سهیل قیمه قیمش میکنه🤣

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    😂😂😂😂سهیل خارج از کنترله

    ۲ ماه پیش
کپی شد!